ثی ثُده

وقتی تو نباشی، همه ی پنجره ها بسته می مونه

                           با زمزمه ی باد صبا، حتی قناری نمی خونه

 

وقتی تونباشی، دلهاپردرده

                          شادی نمیشه مهمون دلها، خورشید محبت بی تو سرده


ای دل گله کم کن که مسیحا نفسی میرسه از ره

                           با آینه و فانوس سوی این خانه کسی میرسه از ره

 

وقتی تو نباشی،ازغصه می میرم

                             از گریه میشم ابر بهاری، یک لحظه هم آروم نمی گیرم

                               

  وقتی  تو  رو  دارم، به کسی دل نسپارم

                               هردم نفسم   را، به هوای تو بر آرم

 

گفتی که صدام کن به کلامی به پیامی

                             من جز گل نامت به زبان حرفی ندارم

 

وقتی تو نباشی از غصه می میمرم

                     از گریه میشم ابر بهاری، یک لحظه هم آروم نمیگیرم

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد

                                                          آرزومند نگاری به نگاری برسد

لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای

                                                        که پس از دوری بسیار به یاری برسد

قیمت گل نشناسد مگر آن مرغ اسیر

                                                      که خزان دیده بود پس به بهاری برسد...

 

 

چشمکنیشخندبغلبغلبغلخجالتخجالتزبان

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٩ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

دوهفته است بابا ( بابای بچه ها!!) رفته سفرهورا

یه وقت فکر نکنین مردا نباشن اتفاق خاصی میفته ها، نه خیلی هم همه چیز خوب و روبراههنیشخند

یه کشف بزرگی که تو این مدت کردم این بود که خونه اصلااااااااااااا  به هم ریخته نمیشه. همیشه فکر میکردم کار بچه هاست، نگو کار گندهشون بوده قهقهه

همین طور شبا! همیشه بساط داریم که هی بابا به من میگه میخوام زود بخوابم، از فردا شب زود بخوابیم ... ظاهر امر مشکل من بودم ولی این دو هفته اصلا از ساعت 8:30 انگار همه کارای دنیا به اتاق خواب ختم میشه! مثل خانم مرغه جوجه ها رو زیر بالم میگیرم سر شب و ... بماند که خودم بعد 1 ساعت بیدار میشم و دیگه خواب نمیرمچشمک ولی مهم همون سر ساعت رفتن تو تخته که میرم!

دیگه از مزایای تنهایی چی بود ؟ نیشخند آهان،اینکه بدون سحری پشت سر هم 10 روز روزه گرفتم و موقع افطار انار میخوردم و سالاد! خوشمزههیچ کسم نبود چیزی بگه.

دیگه اینکه تا هوا تاریک میشه همممممممممممممممممممممممممممممه چراغای اتاقا، آشپزخونه،دسشویی، حموم، سالن، کتابخونه، هالوژنا...همٌه رو با هم روشن میکنم و  اصلا هم پشت سرم خاموش نمکینم.حال میکنمخندهحاااااااااااااااااال

گاهی تو آشپزخونه ایم علی میپرسه مامان کسی تو اتاق شماست؟ میگم بله، خودم احتمالا تا یکی دو ساعت دیگهزبان

 اصلا همینکه ماشین دائم تو پارکینگه باعث میشه هیچ کاری برای آدم پیش نیاد! اینم از معجزات نبود آقایونهچشمک

خونه خنکککککککککککککککک، شوفاژا نصفش خاموش، با یه لا لباس میگردم و میلرزم و هیچکی نیست هی بگه برو یه چی بپوش تا سرما نخوری! پاهات یخه، جووراب!مریض میشی مارم مریض میکنی!

آهههان، یه چیز خیلی خوب اینه که وقتی از در میرم بیرون و یادم میاد یه چیزی تو جا گذاشتم، با خیال راحت با کفش برمیگردم تو و هر جا هم بخوام میرممژه

تا احساس کنم یه ذره بنزین ماشین کم شده سریع تا خرخره پرش میکنم و ابدا اجازه نمیدم نزدیک به حدی بشه که چراغش روشن بشه! چه برسه به اینکه تازه وقتی چراغ بنزین روشن میشه کیلومترو صفر کنم که نکنه یه وقت قبل اینکه 60 تا با چراغ روشن رفت بنزین بخوره!!!!!!!

آشغالا، آشغالا خودشون پا دراوردن و میرن دم دردروغگو

طاها هم اصلا بهانه نمیگیره فقط کمی سیستم خوابش برگشته به حالت نوزادیشآخ

دیگه اینکه...ممممممممممممممممم...مممممممممممممممممممممممممممممم...

حوصله ندارم دیگه بنویسم

خیلی هم همه چی خوب و عالیهزبان اصلا هم بهمون سخت نمیگذرهزبان

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/٢٥ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

خیلی وقته نشده بیام از خودمون بنویسم.

از پسرا و کاراشون. هی میخوام بیام از طاها بنویسم که بعدا یادم نره نمیشه.

دروغه بگم وقت نمیکنم، بیشتر به این خاطره که اصلا فکرم جمع نمیشه اگرنه خیلی هی یاد اینجا میفتم دوست دارم بنویسم ولی نمیشه.

از علی شروع کنم:

جناب علی آقا  کلاس اولی شده. حسابی مرد شده برای خودش. لذت میبرم وقتی باهاش بیرون میرم کنارم راه میاد، کیف میکنم وقتی با هم تنهاییم و مثل یه آدم بزرگ میتونم باهاش حرف بزنم. کاملا دلیل و منطق و استدلال آوردن براش نتیجه میده و کلی همراهم میشه و باهام بحث میکنه. بینهایت مهربون و احساساتیه و خیلی خوب احساسشو به زبون میاره و من خیلی از این بابت خوشحالم. هفته گذشته 2 روز خونه نبودم، علی و باباش تنها بودن وقتی برگشتم اونقدر با محبت به من نگاه میکرد...فردا صبحش بیدارش کردم برای مدرسه تا چشم باز کرد،  پا شد بغلم کرد گفت: مامان میدونی تو قشنگ ترین آدم دنیایی ؟!؟!؟

  بعدش رفت دستشویی و وقتی اومد تو آشپزخونه صبحانه بخوره گفت: مامان میدونی چقدر آحساس آرامش میکنم اول صبح تو رو میبینم!!!

لبریز میشم ازعشق وقتی این مدلی باهام حرف میزنه.

 

و اما کوچیکه....طاها...طاها...یک موجوده بد غلق، غر غرو، گریه او، جیغ جیغو، بهانه گیر، بینهایت مهربون و خیلی خیلی پر حرف.

الان 20 ماهشه. حرف زدنو اصلا با کلمه گفتن شروع نکرد، از اول با همون زبون لالی، قبل از اینکه راه بیفته،  از تو کریر جمله میگفت! یه وقتا میشد میدیدیم 5 دقیقه پشت هم داره بلغور میکنه صداهایی که یک کلمشم نمیفهمیدیم فقط از حالت صورتش میشد فهمید چیز خوب داره تعریف میکنه یا بد!

90 درصد اوقات شاکیه.

سیستمی داره برای خودش که کلا تو هیچ بچه ای ندیدم!

فضووووووووووووووووووووووول

شیطوووووووووووووووووووووووون

طقسسسسسسسسسسسسس

پررروووووووووووووووووووووووووووووووووووو

طلبکاررررررررررررررررررررررررررررررررر

با جذبه!

یوهو میبینین وسط حرف چند تا بزرگتر در حالیکه دستش کنار بینیشه با اخم میاد میگه هیث هیث! یعنی دیگه بسه ساکت باشین!

حسابی حساب علی رو میرسه. درسته قورتش میده.

کافیه علی از مدرسه میاد یه چیزی برای من تعریف کنه، بلافاصله میزنتش کنار میاد جلوی من به همون اندازه که اون حرف زده، یه چیزایی پشت سر هم با همون حالت ردیف میکنه، همون مقدار حرف میزنه  و راهشو میکشه میره!

الان اومده کنار من وایساده میگه: اوه اوه مامان بوخ زی ! یعنی بیا ببین چقدر پوپ کردم!!!!!!!!!!!!

اوه اوه اولش منو کشتهخنده

فعلا همینو بفرستم که معلوم نیست بعدا کی بشه باز بیام بنویسم!

خدانگهدار همگی تا بعد

 بغلبغلبغلبای بای

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۸/۸ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

 

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

 

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

 

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

 

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

 

او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

 

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

 

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

 

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟ چرا !؟!


"قیصر امین پور"

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱٤ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

احساس میکنم جا موندمناراحت

خیلی حس تلخیه حس جا موندن... حس اینکه باز زمانش فرا رسید، دعوت شده ها رفتن و باز من...

با اینکه هیچ اقدامی جز دعا برای حج  نکردم ولی چند ساله امیدشو دارم و هی به خودم میگم امسال میرم انشاءالله. بعد که این ایام میشه و میگذره و ... حالم خراب میشه.

 

حالم خیلی بدهناراحت

حس بدیه حس جا موندنگریهبا همین حس و حال هی میگم خدایا اونایی که امید رفتن دارن و منتظرنو نا امید نکن.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٧/۱۳ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

ده سال از با هم بودنمان میگذرد و من هنوز همان حسی را که اوایل آشنایی نسبت به حضورت داشتم، دارم. همان حسی که " بدون تو نمیتوانم..."

ده سال از با هم بودنمان میگذرد و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظات را برایم بسازی.

آقای خانه من;قلب

از وقتی با هم هستیم روزها و روزها گذشته اند چه تلخ، چه شیرین...خدا را شاکرم در تلخی ها کنارم بودی و شادی ها را با بودنت به کامم شیرین تر کردی.

 

 

عزیز لحظه های بیقراریم

سالگرد یکی شدنمان مبارک

 

 

قلبهمیشه همسرت *لی لی*قلب

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٥ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

به نظر من یکی از بزرگترین نعمت ها تو زندگی آدم اینه که یه کسی رو داشته باشی که بتونی تمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام اون چیزی که تو دلته، تمـــــــام حس های بد و خوب، هر چیزی رو که بهش فکر میکنی رو بدون هیچ دغدغه ای به اون بگی. فقط بگی!بدون هیچ ترس و واهمه ای از عواقبش!!!

البته یه آدم درسته هم نبود، خیلی مهم نیست.

دو تا گوش کافیه!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۳ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin