ثی ثُده

پست قبلی؟!؟!

چهارشنبه شب، 30 شهریور، چند ساعتی خونه نبودیم و دزد اومده بود خونمون.

خدا برای هیچکی نیاره، خیلی حس بدیه بیای خونه احساس کنی بمب منفجر شده.

توضیح و تفسیرش بماند چون اصلا دوست ندارم برام تداعی بشه ولی شوک خیلی بدی بود، خصوصا برای من، هم از جهت وضعیتی که توش هستم و هم اینکه هرچی طلا داشتم اقایون دزد زحمت کشیدن بردن!!!

 تا دو سه روز واقعا حال و احوالم دگرگون بود.

چیزهایی که بردن یه طرف، تصور اینکه چند نفر اومدن تو اتاق خواب، سر همه چی رفتن، به همه چی دست زدن و از همه زیر و روی زندگیم خبر دارن یه طرفناراحت

تا اینکه تو همون روزا خیلی اتفاقی به روایتی که توی پست قبل نوشته بودم برخوردم و خوندنش آرامش عجیبی برام داشت. انگار دلم قرص شد که چیزایی داریم که هیچکی نمی نوته ازمون بگیره...

این شد که پست قبل رو گذاشتم.

توی قسمت نظرات، آقای زایری عزیز (که ارادت داریم خدمتشون و همیشه به ما لطف دارند)، اشاره کردن به این مطلب که علی رغم جالب بودن محتوای داستان، تصنعی به نظر می آید که عده ای از مردم بیایند و همگی یک سوال را بپرسند، آن هم عربهای زمان جاهلیت...

این شد که لازم دیدم حتما این پست را بنویسم، هم دلیل گذاشتن اون پست رو بگم و هم در مورد منبع اون روایت توضیحی بدم تا اگر برای دیگران هم جای شکی هست برطرف بشه و صرفا به دید یه داستان بهش نگاه نشه و خلاصه حسابی به دلتون بچسبهنیشخند

یکی از کسانی که این روایت را نقل کرده  شیخ یوسف بحرانی معروف به صاحب حدایق  در کتاب کشکول خودشون هستن. (برای اینکه طولانی نشه توضیح اضافی نمیدم و دوستان میتونن برای اطلاع بیشتر روی اسم مولف و کتاب کلیک کنند)

فقط همین قدر بگم که مرحوم بحرانی از علمای بزرگ قرن 12 و از اساتید بزرگانی مثل میرزای قمی و ملا محمد نراقی هستند و  کتاب حدایق الناظرة از کتب معروف و معتبر شیعه در فقه استدلالی هست.

به تصریح کارشناسان و پژوهشگران علوم حدیثی از خصوصیات تالیفات مرحوم بحرانی درباب شیوه تحقیق و تتبع ایشون تصریح کردند که مرحوم بحرانی دقت کافی در گزینش و نقل روایات و اسناد داشته و میشه اطمینان داشت که اطلاعات و نکات اررشمندی در کتب ایشون هست. 

جریان روایتی هم که در پست قبل در غالب داستان بیان شد این بوده که

از سلمان فارسی روایت شده است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)
فرمود: «انا مدینة العلم وعلی بابها»

 خوارج وقتی این حدیث را شنیدند به امام علی(علیه السلام)حسد ورزیدند.

 به همین خاطر ده نفر از سران خوارج گرد آمدند و گفتند: یک سؤال واحد را هر یک از ما تک تک از علی (علیه السلام) بپرسیم تا ببینیم که چگونه به ما جواب می دهد. اگر به هر یک از ما جواب یکسانی داد، معلوم می شود که  او علمی ندارد. 

 این شد که یکی یکی وارد مسجد شدند و همان یک سوال رو هر کدام پرسیدند...

 

متن عربی روایت:

روى عن سلمان الفارسی ان رسول الله صلى الله علیه وآله قال «انا مدینة العلم وعلی بابها»

 فلما سمع الخوارج بذلک حسدوا علیا علیه السلام على ذلک فاجتمع عشرة نفر من رؤساء الخوارج، وقالوا: یسأل کل واحد علیا مسألة واحدة لننظر کیف یجیبنا فیها، فان أجاب کل واحد منا جوابا واحداً علمنا انه لا علم له، فجاء واحد منهم وقال له : یا علی العلم افضل أم المال؟

فاجاب «إن العلم افضل» فقال له بای دلیل فقال «لان العلم میراث الأنبیاء والمال میراث قارون وهامان وفرعون وعاد وشداد»، فذهب الرجل الى أصحابه بهذا الجواب، فاعلمهم فنهض آخر منهم وسأله کما سأل الاول فقال: یا على العلم افضل ام المال ؟

فقال «العلم افضل» فقال بأی دلیل، فقال «لان المال تحرسة والعلم یحرسک» فرد الى اصحابه فاخبرهم، فقالوا صدق علی، فنهض الثالث، وقال : یا علی العلم أفضل ام المال؟

فقال «بل العلم أفضل» فقال بأی دلیل فقال «لان لصاحب المال اعداء کثیرة ولصاحب العلم اصدقاء کثیرة» فرجع الى اصحابه فاخبرهم، فنهض الرابع، وقال : یا علی العلم افضل أم المال؟

فقال «بل العلم افضل» فقال بأی دلیل، فقال «لان المال إذا تصرفت فیه ینقص والعلم إذا تصرفت فیه یزید» فرجع الى اصحابه واخبرهم بذلک، فقام الخامس وقال: یا علی العلم افضل ام المال؟

فقال «بل العلم افضل» فقال بأی دلیل، فقال«لان صاحب المال یدعى باسم البخل واللوم، وصاحب العلم یدعى باسم الاکرام والاعظام» فرد الى اصحابه واعلمهم بذلک، فنهض السادس، وقال: یا علی العلم افضل أم المال، فقال علیه السلام «بل العلم» فقال بای دلیل،

 فقال «لان المال یخشى علیه من السارق والعلم لا یخشى علیه» فذهب الى اصحابه واعلمهم بذلک فنهض السابع، وقال: یا علی العلم افضل أم المال، فاجاب «بل العلم أفضل» فقال بایى دلیل،

 فقال «لان المال یندرس بطول المدة ومرور الزمان والعلم لا یندرس ولا یبلى» فرجع الى اصحابه وأخبرهم بذلک واما الثامن فساقط من الاصل فنهض التاسع وقال : یاعلى العلم افضل أم المال قال «بل العلم» فقال بأی دلیل

 فقال «لان المال یقسی القلب والعلم ینور القلب» فرجع الى اصحابه فاخبرهم بذلک فقام العاشر وقال : یا علی العلم افضل أم المال فقال «العلم» فقال بایى دلیل

 فقال «لان صاحب المال یتکبر و یتعظم بنفسه و ربما ادعى الربوبیة وصاحب العلم خاشع ذلیل مسکین» فرجع الى اصحابه وأخبرهم بذلک فقالوا صدق الله ورسوله ولا شک أن علیا باب العلوم کلها، فعند ذلک قال علی علیه السلام: «والله لو سألنى الخلق کلهم ما دمت حیا لم اتبرم، ولأجبت کل واحد منهم بجواب غیر جواب الآخر الى آخر الدهر من فضل الله علینا ونعمته» .

 

 

   + *لی لی* ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

علم بهتر است یا ثروت؟

جمعیت زیادی دور حضرت علی علیه السلام حلقه زده بودند.

مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:


 - یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
 

امیرالمونین علیه السلام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.


 مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد.

در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:


 - اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟

 امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید:

-علم بهتر است یا ثروت؟

حضرت فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.


 نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.


 در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!


 هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:


 - یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟


 حضرت ‌در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.


 نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد.

حضرت‌  در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.


 با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت!

کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند.

 مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:


 یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟


 امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.

همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی علیه السلام و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.


 در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:


 - یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟


 امام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.


 در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.


 سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…

نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:


 یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟

امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.


 نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد.

 او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت.

 مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:


 - یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟


 نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند:


 علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.


 سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام را شنیدند که می‌فرمود: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم.

 

   + *لی لی* ; ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ مهر ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

دوباره مادر شدن

نیشخند

سلام

بالاخره ویارم به نت و خصوصا وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی تموم شد و برگشتمبغل

نیشخند

خواهش میکنم، سلامت باشین، انشاءالله برای شما هاخجالت

کلا احساس خیلی خوبی دارم و روزهای لذت بخشی رو میگذرونم. 

خصوصا حس و حال علی خیلی برام شیرینه.

هر روز میچسبه به دلم و به قول خودش به نی نی سلام میکنه و بوسش میکنه و چند تا داداشی داداشی از قول نی نی به خودش میگه و میره.  بعد هم به بابا یادآوری میکنه که : امروز به نی نی ثلام کردی؟ دل مامانو بوث کردی؟

یه روز در میون هم برا خودش سونو گرافی میکنه و تشخیص میده که جنس نی نی چیه. هر کی اون روز زنگ بزنه با اطمینان اعلام میکنه "پثره یا دختر" و اسمی هم که اون روز در نظر گرفته رو بدون کمترین نظر خواهی از ما علام میکنه!

 چنان با اعتماد به نفس و قاطعیت هم میگه که دیگه جای شک برای کسی باقی نمی مونه که بخوان از من سوالی بپرسن.

دائم برا خودش تصویر سازی میکنه نی نی بیاد چه شکلیه، چه کارهایی میکنه و از من هم تایید میگیره.

می گه :نی نی مون که به دنیا بیاد یه ثالشه، دو تا دندون داره و شششار دثت و پا میره... 

کمترین تصوری که از بچه کوچیک داره همینه.خنده

 بهش میگم : نه مامان اولش که نینی به دنیا میاد نه دندون داره نه 4 دست و پا میره.

بدش میاد فکر میکنه رو بچه عیب میزارم، میگه اینا رو نگو  دیگه خنده

 

پایان ماه دوم یه شب موقع خواب گفت: فکر میکنم شیزی تو دلته ها!(متوجه یه تغییراتی شده بود)

گفتم: چطور؟

گفت: آخه من دعا کرده بودم نی نی بیاد تو دلت.

  بهش گفتم که آره یه نی نی تو دلم دارمچشمک ولی فعلا به کسی چیزی نگو، بلافاصله پرسید: دختره یا پثر؟

گفتم: الان که  نمیدونم مامان.

گفت: مگه نگفتی وقتی من اومدم تو دلت به خدا گفته بودی یه بَششه پثر بهت بده؟ خب الان به خدا چی گفتی؟

گفتم: الان که به خدا تو گفتی! ولی من گفتم خدا یه نی نی سالم بده که شما داداش بشی. حالا دختر یا پسر فرقی نمی کنه. مگه نه؟

یه فکری کرد و گفت: باشه حالا بریم  بخوابیم.

یه چند ثانیه که گذشت اومد گفت: اگه ثُب بَششه به دنیا اومد منو ذودتر ثدا کن ببینمش.

من:قهقهه  به این سرعت که نمیرسه مادر حالا حالا ها باید کلی صبر کنیم تابستون تموم شه، پاییز هم تموم شه، بعدش میاد.

خلاصه که داستان داریم با هم.

فعلا همین قدر از خودم خبر دادم تا بیشتر از این شرمنده محبت هاتون نباشم.

تا پست های بعدبای بای

 

 

 

   + *لی لی* ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

لیله الرغائب

امشب شب لیله الرغائب،پس بهر وجود یار غـائب


صدبار صدا بزن خــــــدا را،امشب بگشا دردعــا را


یاران عزیــــز را به یـــاد آر، یاران شکسته قلب و بیمار


شب تا به سحر خدا خدا کن، یادت نرود مرا دعــــا کن

   + *لی لی* ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

چرا....؟

مدتی ذهنم درگیر قضیه ای بود.

هیچ جور برام قابل قبول نبود که آخه چرا باید همچین مسئله ای پیش بیاد.سوال

هرجور بالا پایین میکردم، به حساب خودم از همه طرف قضیه رو بررسی میکردم، نمیفهمیدم دلیلش چیه.

تو این گیر و دار با چند نفر مشورت کردم. تیپ های مختلف، ولی متخصص. 

برام مهم بود دید افراد مختلف متخصص رو به این قضیه ببینم تا قضیه حلاجی بشه برام و به یه جمع بندی درست برسم.

بدون استثنا وقتی کل جریان رو میشنیدن و یه سری سوال در مورد مسائل دیگه ای که میشد به نحوی مرتبط یا علت اون قضیه باشه میکردن، جوابارو که میشنیدن، میگفتن با هم جور در نمیاد، یه جای کار گیر داره.

تا اینکه یکی شون به نکته خوبی اشاره کرد که فکر میکنم گفتنش برای شما خالی از لطف نباشه.

گفت: ببین، شنیدی به کسی که توجه و علاقه خاصی به امام زمان نداره ولی میخواد امامشو بیاره تو بطن زندگیش و عملا دوستش داشته باشه،میگن اگر میخوای امام زمانتو دوست داشته باشی، سعی کن اولا ازش زیاد بدونی و اطلاعاتت رو در موردش زیاد کنی، دوما در موردش زیاد صحبت کن، بهش زیاد فکر کن!

واقعا وقتی یه مدت طرف خودشو درگیر کنه، ولو اینکه در ابتدا تصنعی یا خالی از احساس باشه، نه از روی عشق و علاقه، اما بعد از یه مدت واقعا اون محبت میاد تو دلش.

دیگه از روی علاقه به امامش فکر میکنه، از روی علاقه و میل در موردش حرف میزنه. از روی علاقه صحبت هاش رو میخونه و واقعا لذت میبره.

از نظر روانشناسی، تو مسائل دیگه هم همینطوره.

وقتی آدم در مورد کسی یا چیزی یا کاری، زیاد حرف بزنه یا در مورد اون زیاد بشنوه و خودش رو در معرض اون قرار بده، حتی اگر در ابتدای امر هیچ علاقه و کششی به اون مسئله نداشته باشه، اما به مرور زمان، این یادکردن و حرف زدن زیاد ، ایجاد علاقه و تمایل میکنه.

طوری که خود فرد هم متوجه اون نمیشه، ولی وقتی تو شرایطی قرار بگیره که به مرحله عمل برسه، عمل این آدم زمین تا آسمون فرق میکنه با زمانی که فرد در معرض همچین چیزی نبوده و خودش رو درگیر نکرده بوده.

به همین خاطر خیلی خیلی مهمه که وقتمونو ، گوشمونو، ذهنمونو، با دیدن، شنیدن و یا خوندن چه چیزهایی پر کنیم.

حتی اگه از جنبه منفی به اون قضیه نگاه کنیم، ولی وقتی واردش بشیم و خودمونو درگیرش کنیم، نا خودآگاه تغییراتی در ما بوجود میاد که وقتی در مرحله عمل نمود پیدا میکنه، آدم انگشت به دهن می مونه که آخه چی شد؟ چرا؟

وقتی از این دید به قضیه نگاه کردم، با توجه به مسائل دیگه ای که بود، تا حد زیادی این قضیه برام قابل هضم شد.

امیدوارم توجه به این مسئله بتونه کمکی باشه براتون تو زندگی و روابطتون.

حواسمون باشه انتخاب امروزمون کیفیت فردای زندگیمونو رقم میزنه.


پ.ن.١: شیشه دل ترک برداره، هرچقدر هم رنگ و لعاب بهش بزنی ترکش دیده نشه، اما در برابر ضربه خیلی شکننده و حساسه...

پ.ن.٢: از لطف همه دوستانی که سراغ ما رو میگیرن خیلی خیلی ممنون

انشاءالله  به زودی با پست های جدید میامچشمک



   + *لی لی* ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزرگترها و کوچکترها - 7

سلام به همگیبغل

بعد از یک سال بالاخره بخت این بحث رفتار با کودک باز شد.

پس بدون مقدمه چینی یه مروری به خلاصه قسمتهای قبل میکنیم تا برسیم به مطلب این دفعه.

چی گفتیم؟

یکی پاشه توضیح بده ببینم چقدر یادتونه!؟

بله شما

بگو

چی؟یول

آره از اوله اول بگو

بلند تر

.

.

.

درسته!

.

.

.

هان؟

من کی اینو گفتم؟

وا!

بزار خودم بگم.

گفتیم که:

1-رفتار بچه ها ارتباط مستقیمی با احساساتشون داره.

2- کودک ما وقتی خوب رفتار میکنه که احساس خوبی داشته باشه.

3- چطور میتونیم کمک کنیم کودک ما احساس خوبی داشته باشه؟ با پذیرش احساس او!

۴- اولین کاری که میشه برای پذیرش احساس کودک انجام داد اینه که بهش فرصت بدیم در مورد احساسش صحبت کنه.


 

**اینا برای این بود که کمک کنیم بچه با احساسات منفی اش روبرو بشه.

 

برای بزرگتر ها هم گفتیم برای مقابله با احساسات منفی و بروز عدم رضایتتون در قبال کار فرزند،

١- اون چیزی که میبینید رو توصیف کنید.

٢- در مورد اون مسئله اطلاعات به بچه بدین.( مثالهاشم زدیم)

نکته مهم در این دو مورد هم این بود که حتی الامکان به کوتاه ترین وجه ممکن مطلبتون رو بیان کنید.

و اما ادامه مطلب:

وقتی میخواهید کاری رو از کودک بخواهید انجام بده یا نده، این مسئله خیلی مهمه که از چه عبارتهایی استفاده میکنید.

حتما حتما حتما یادتون باشه اگر ایرادی و نقصی میبینید، موقع ابراز ناراحتی، چیزی رو متوجه شخص بچه نکنید بلکه اون عمل نا مناسب رو متهم کنید.

مثلا وقتی بچه شما دستشو توی دماغش میکنه، عوض اینکه با عصبانیت بگین خیلی بچه کثیفی هستی ،اه، حالمو به هم میزنی ! 

  بگین:

این کار اصلا قشنگ نیست. ناراحت میشم میبینم دستت تو دماغته. محتویات دماغت آلوده است امکان داره مریض بشی. ( توی این ٣ جمله، از ٣ مهارت یاد شده استفاده شده: هم به بچه اتهام نزدید، هم احساستون رو گفتید و هم اطلاعات دادید)

وقتی چیزی متوجه شخصیت بچه بشه دو حالت وجود داره: یا در برابر اعتراض شما جبهه میگیره و به کار خودش ادامه میده یا اینکه سر خورده میشه. با خودش می گه من خیلی احمقم- بی عرضه ام - نمیفهمم - نمی تونم و ...

که هیچ کدوم اون نتیجه مطلوب رو برامون نداره.

****نکته مهم**** : طبیعتا معلومه که بهتره والدین سعی در کنترل احساسات خودشون داشته باشن و مطلب رو با استفاده از جملات زیبا و با آرامش بیان کنن.

ولی اگر خیلی عصبانی بودید، فیلم بازی نکنید. چون به مراتب اثرات بدتری داره.

برای اینکه مطلب بهتر جا بیفته به یه مثال از گفتگوی لی لی و علی توجه کنید:

نمونه١:

لی لی خیلی  بدش میاد علی روی تختشون بپر بپر کنه. شدیدا حساسه به این مسئله.

علی روی تخت مشغول بالا و پایین پریدنه.

 

لی لی (در اوج عصبانیت) : علی جان میشه خواهش کنم روی تخت ما نپری؟

علی(در حال پرش) :نیشخند شِرا؟

لی لی: دوست ندارم مامان. نپر عزیزم.

علی(همچنان میپره): آخه من دوث دارم. خیلی کیف میده.

لی لی:خواهش کردم ازت مامانی. بیا پایین لطفا.

علی(محکم تر میپره): زبان آخه خیلی کیف میده.

لی لی با عصبانیت علی رو میگیره و از تخت میاره پایین. محکم میزاره زمین. یکی هم میزنتش ... بعد هم با داد میگه:

لی لی:عصبانیعصبانیعصبانی مگه به زبون خوش نمیگم نپر؟ چرا نمیفهمی؟ چند بار باید بگم بدم میاد رو تخت ما بپر بپر کنی؟ چرا حرف تو کلت نمی ره؟

علی:گریه

لی لی: ساکت! ببند دهنتو سرم درد می گیرهعصبانی

علی: گریهگریهگریه

نمونه ٢:

شرایط مشابه...

لی لی( با  صدای بلند و محکم): سریع از روی تخت بیا پایین.عصبانی

علی: شَشم نیشخند

میدونید علتش تو نمونه اول چی بود؟ چون وقتی از درون متشوش باشین ولی خلاف اون، خودتون رو خیلی آروم نشون بدین و جوابِ در خوری نبینید، یو هو به هم میریزین که من مستحق همچین رفتاری نبودم. ازش خواهش کردم ولی توجه نکرد.

اگر واقعا عصبانی هستید حستونو به کودک منتقل کنید تا سریع رفتار خودش رو بر اساس اون تنظیم کنه.

به مراتب داد اول بهتر از اون لحن محبت آمیز مصنوعی  و به دنبالش کتک خوردنه!

خوب برای اینکه طولانی نشه، فعلا تا اینجاشو داشته باشین تا بعد...

بای بای

 

   + *لی لی* ; ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای نیمه دیگرم


تولدت بهانه ای شد تا این فصل را بیشتر دوست داشته باشم.


به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم.


عزیز دلم، تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست.



ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات

مبارک

 

 

 

همیشه همسرت

*لی لی*

 


   + *لی لی* ; ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

خانه امن

چقدر لذت داره وقتی آخر هفته می رم خونه بابام (بابای لی لی، نه بابای علی!)

همیشه میگم خونه پدرِ آدم، خونه امنِ آدمه.

 آرامش غیر قابل وصفی داره...

۵ شنبه اونجا بودم. صحبت از درس و نمره و دانشگاه بود کلی حرف و خاطره، نمیدونم چی شد بحث به اینجا کشید که بابام گفتن: زمانی که دانشجو بودم (قبل از انقلاب)، احساس کردم داره از یکی از دختر های دوره مون خوشم میاد. منتها دختر خیلی آزادی بود و با معیارهای من جور نبود. دیدم باید یه جوری جلوی این حس رو بگیرم اگر نه...

خلاصه اینکه بابام یه ترم دانشگاه نمیرن. به هیچکی هم از دوست گرفته تا مامان و باباشون چیزی نمیگن. فقط تا لنگ ظهر میخوابیدن تو خونه و غر غرهای مامان بزرگمو تحمل میکردن!

تا اینکه کلا این حس برطرف میشه و به خودشون مسلط میشن.

وقتی تموم شد پرسیدم:

حالا بابا، خدایی، هیچوقت دیگه بعدانا به اون فکر نکردین؟چشمک

بدون کمترین تامل و تردید بلافاصله گفتن: هیچوقت!

من با یه لبخند موزیانه نگاهشون میکردم (اسمایلی این تن بمیره نبود؟)

بعد برای اینکه به من بفهمونن این مثال رو زدن.

 گفتن: ببین وقتی یه گیاه کوچولو تو گلدون گلت جوونه بزنه، اگه همون اول که تازه است بکنیش، نه زور زیادی میخواد، نه سختی داره برات، نه مشکل خاصی برات بوجود میاره.

ولی اگه آبش دادی، بهش رسیدی، ریشه داد ، رشد کرد، بعد ببینی آخ آخ همه گلدونت رو گرفته،جای گلت تنگ شده، اونوقت اگه بخوای بکنیش هم زور زیادی میخواد هم چون ریشه دوونده با درآوردنش کلی از خاک گلدونت قاطی ریشه هاش در میاد.

نه تنها کثیفی زیادی به بار میاره، تازه ممکنه  اگه خیلی ریشه دوونده باشه وقتی بکنیش  گل اصلیت هم صدمه ببینه...

تا شب فکرم درگیر این قصیه بود.

کارهایی که ما میکنیم، مسائلی که اجازه میدیم وارد زندگیمون بشن، عادت های غلط رفتاری، همه اولش یه نهال کوچیکن.

باغچه دل هر کسی رو فقط خود اون نفر میتونه هرس کنه.

کاش حواسمون باشه چی به سر خودمون و زندگیمون میاریم...

   + *لی لی* ; ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد