ثی ثُده

علی: بابا! پیث من می خوابی؟

با با: باشه. برم جیش کنم بیام.

علی: آره! برو جیث کن، جیثت در نره تو اتاق من یه وقت!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط با با نظرات ()

لی لی: تشریف بیارین صبحانه.

علی: ثَب کنین برم این خاموشَرو رو بذارم رو ثاخَث بثینه الان میام!

لی لی: باشه, بدو!

با با : چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لی لی: منظورش اینه که بره پرنده آبی تیرشو بزاره رو درختش و بیاد!

با با : ربطش به اونی که گفت چی بود؟

کسی میدونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودم میگم!

چند روز پیشش دو تا پرنده هاش دستش بودن آورد  آبی روشنو نشون داد و گفت مامان این چه رنگیه؟ گفتم آبی روشن. هنوز اون یکی رو من نگفته بودم گفت: آهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان اینم آبیه خاموشه! با خوشحالی فرار کرد و رفت!

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٢٠ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

چشم به راهیم،

                 شاید،

                      کشتی نجاتی بر ساحل بشریت کناره گیرد

                                       ناخدا نوحی بخواند رستگاران را به عرشه...

 

      این فایل رو حتما گوش کنید.

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

لی لی:  نهار چی دوست داری بزارم؟

علی:  عدث پلو (طبق معمول!)

لی لی:  اگه عدس پلو نزارم؟

علی:  من دیگه بات گهر (قهر) میکنمقهر

لی لی:  بعدش چی میشه؟

علی:  گریه میکنم.

لی لی:  بعدش؟

علی:  میرم از پیث ثما(پیش شما).

لی لی:  کجا؟

علی:  تو خیابونا اونزا گریه میکنم تا ثَب.

لی لی:  تــــــــــــــــا شــــــــــــبتعجب؟بعد؟

علی:  بعد میام تو تختم می خوابم!!!!

 

 

 

کاش آدم بزرگا هم مثل بچه ها قهرشون اندازه داشت، از اول

 تهشو می دیدن. اگه اینجوری بود، چقدر خوب جوری بود...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٢ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

بعضی وقت ها بچه ها از خودشون یه چیزایی میگن که هیچوقت آدم بهشون همچین چیزی رو نگفته و وقتی میگنم نمی دونه چه عکس العملی نشون بده! ما از این موارد زیاد داریم. بعدشم باید کلی توضیح بدیم جلو دیگران که به خدا ما هم بار اولمونه همچین چیزی رو از بچه شنیدیم یا اینکه اصلا در این مورد حرفی زده نشده بوده.

این موردو بخونید:

دیروز صبح سر میز صبحانه مامانم از نیم رخ به علی نگاه کرد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن تا رسید به اینجا که چه دماغی ساخته خدا!!! 

علی (با بی تفاوتی): خدا نثاخته!!!

مامانم : پس کی ساخته؟

علی (خیلی جدی و محکم ):بابام منو ثاخته!!!

من:تعجبتعجبتعجب

مامانم:قهقههراس میگه خوب بچه.

 

 

پ.ن: علی 3 سال و 4 ماه سن دارد!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

بالاخره شاخ غولو شکستیم! بعد از 3 سال و اندی امروز و فردا این وبلاگ را افتاد.

از چند روز پیش هم که تصمیم جدی و عملی شد گفتگوها و رایزنی ها در مورد اسم وبلاگ ادامه داشتند تا امشب سر میز شام که با با  در میون خیل عظیم پیشنهاداتش زد به هدف و به توافق رسیدیم و خیال ما راحت شد.

فعلا برم یه قسمت لاست ببینیم تا بعد.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

یک، دو، سه

 امتحان میکنیم!

سلام

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin