ثی ثُده

یادش بخیر دوران دانشجویی رو، زمانی که مشغول گذروندن دوره کارآموزی بودیم.

  2 ماه من تو قسمت درمانگاه بیمارستان بودم و  تو بخش خون گیری مشغول شدم که از خاطره انگیزترین روزای دوران تحصیلمه.خیال باطل

خوب معلومه اغلب چه قشری هستن مراجعه کننده های بیمارستانای دولتی .

یه روز یادمه یه مادری اومده بود با یه پسربچه 4-5 ساله.

همین که رسیدن دم در اتاق پسر بچه شروع کرد به فریاد کشیدن و پا به فرار گذاشت.

 ظاهرا بار چندمش بود خون میداد و میدونست قراره چی به سرش بیاد.

مامانه نحیفش گرفتشو کشون کشون آوردش تو اتاق.

تو همین حین که من شیشه هارو تحویل گرفتم و مشغول دستکش دست کردن بودم مامانه آروم درٰ گوش پسرش گفت اگه پسر خوبی باشی بزاری این خانم ازت خون بگیره برات ماشین میخرما.

پسر هم که همچنان دست و پا میزد و سعی در فرار داشت تو همون حال داد زنان میگفت:

"پلاستیکی میخری        پلاستیکی میخری..."

یادم نمیره قیافه اون روز مامان رو. یه جوری با خجالت لبشو گاز گرفت.

در عین حال که غضبناک شده بود از پسرش اما بنده خدا چاره ای نداشت برای اینکه بچه بشینه و بیشتر آبروریزی نکنه آروم با بچه حرف بزنه.

آروم بهش گفت نه فلزی میخرم این دفعه.

پسر تو همون حال فریاد میز:

 دروووغ میگی   دروووووغ میگی...

 همیشه همینو میگی... ولی بعدش  نمی خری...

واااای منو میگین یه حس عجیبی داشتم، واقعا نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم.

هم شدیدا خندم گرفته بود هم دلم به درد اومده بود. اما چیزی که اون روز  نفهمیدم حس اون بچه بود.

الان 6-7 سالی ازون زمان میگذره. علی هم علاقه عجیبی به ماشینای فلزی داره. گاهی اوقات که ماشیناشو دنبال هم قطار میکنه، وقتی عشق و علاقه و حساسیتش رو رو اون ماشینا میبینم یاد اون پسر بچه تو درمانگاه میفتم.

الان میفهمم اشتیاقشو برای داشتن ماشین فلزی و اینکه با وعده دروغ مامانش تو دلش چه خبر بوده...

الان که یاد اون موقع میفتم دلم بیشتر به درد میاد اصلا هم خندم نمیگیره.

 میگم کاش اون موقع علی رو داشتم. شاید، شاید هر طور بود یه ساعت کارو ول میکردم میرفتم براش یه ماشین فلزی میخریدم.

بعد فکر میکنم 6-7 سال دیگه که به الان و شرایط فعلیم فکر کنم بگم شاید، شاید هر طور بود چه کاریو انجام میدادم؟

کاش میشد گاهی اوقات بتونیم یه فلش بک کنیم برگردیم عقب...

کاش میشد...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

بعد از ۵ ماه بالاخره بخت این بحث رفتار با کودک( که ۱ - ٢- ٣ -۴  قسمتش رو نوشتم )باز شد.

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا رضایت بدم وسط امتحانا بی خیال این پست شم. اما خوره اش بدجوری به جونم بودنیشخند

یه مختصری یاد آوری کنم خودمم یادم بیاد کجا بودیم متفکرمممممممممممم...

خیلی مختصر بگم، گفتیم که:

  1-رفتار بچه ها ارتباط مستقیمی با احساساتشون داره.

2- کودک ما وقتی خوب رفتار میکنه که احساس خوبی داشته باشه.

3- برای اینکه کودک ما احساس خوبی داشته باشه باید احساسشو درک کنیم و بپذیریم.

۴- اولین کاری که میشه برای پذیرش احساس کودک انجام داد اینه که بهش فرصت بدیم در مورد احساسش حرف بزنه.

۵-برای بیان احساس خودمونم حتی الامکان از کمترین لغات ممکن استفاده کنیم.

خوب تا حالا در مورد اینکه چطور پدر و مادر میتونن حس کودکشونو درک کنن و به اون  کمک کنن تا با احساسات منفیش روبرو بشه گفتیم.

حالا ببینیم والدین چه جوری میتونن با احساسات منفی خودشون روبرو بشن؟!

یکی از معضلاتی که روزانه باهاش درگیریم اینه که  فرزندمونو به این واداریم که رفتارهای قابل پذیرشی برای ما و تو محیط زندگی داشته باشه که واقعا دیوونه کننده است و گذشت زمان و تغییر سن بچه فقط و فقط کمی نوع این مسئله رو عوض میکنه اما هرگز حل یا پاکش نمیکنه!

از جمله این مشکلات مسائل مربوط به نظم و نظافت و آداب معاشرت و انجام کارای روزانه بچه هاست که خودشون به طور معمول بدون تذکر و توجه ما اصلا و ابدا اونارو انجام نمیدن.

اولین کار تو این زمینه اینه که ببینیم ما وقتی میخوایم از فرزندمون انجام کاری رو درخواست کنیم یا متوجه کنیم اونو به کاستی و کاهلی یی که مرتکب شده معمولا چه جملاتی به کار میبریم؟! بعد خودمونو جای بچه بزاریم ببینیم از شنیدن اون جملات چه احساسی پیدا میکنیم و چه فکری در مورد خودمون میکنیم؟

مثلا جای انگشتایی که دور و بر پریز چراغه!!!آخ

" باز جای انگشتای تو روی پریزه؟چرا همش این کارو میکنی؟ چرا توجه نداری؟چرا دستتو خشک نمی کنی؟"--->این سرزنش کودکه.

"اه اه که حالم به هم میخوره میبینم جای انگشت اینجاس چقدر میتونی احمق باشی..."--> این برچسب زدن به اونه

"این دفعه ببینم جای انگشتات مونده رو پریز من میدونم و تو"-->این تهدیده

"همین الان یه دستمال بر میداری تمام این لک ها رو تمیز میکنی" -->این دستور دادنه

"واقعا فکر میکنی کار خوبی کردی؟ نمدونی چقدر تمیزی مهمه؟"--> این نصیحت کردنه

(و خیلی روش های دیگه که البته من روانشناس نیستم همشو بلد باشم و در حد دونسته هامو چیزهایی که خوندم و  عملی بهش رسیدمو میگم)

حالا تو هرکدوم ازین شرایط بالا فکر کنید جای بچه هه بودیم چی فکر میکردیم؟

سرزنش کردن--> " این در از من مهم تره! "

برچسب زدن-->"من خیلی احمقم"

تهدید کردن:-->"این دفعه حواسش نبود یه جا دیگه رو کثیف میکنم ببینم میفهمه"

دستوردادن:-->"نمیخوام از جام تکون بخورم سعی کن مجبورم کنی"

وعظ کردن:-->"اوه- چقدر حرف میزنه..."

میبینین؟ واقعا خودمون تحمل هیچ کدومه این روشها رو نداریم.

کودک ما هم یا اعتماد به نفسشو از دست میده یا از ما بدش میاد یا هزار تا چیز دیگه که هیچکدوم اون اثری که ما میخوایم نمیزاره.

پس چی کار کنیم؟

.

.

.

فقط

 و

 فقط

و

 فقط

 اون چیزی رو که میبینیم یا شرایط بدی که توش هستیمو توصیف کنیم!

اطلاعات بدیم به بچه و این فرصت به اون داده بشه تا خودش فکر کنه و راجع به عملکردش تصمیم بگیره.

به مراتب نتایج خیلی بهتری میگیریم. خصوصا اگه یه مدت روشمون این باشه یوهو متوجه تغییران زیادی تو رفتار بچه میشیم.

 نمونه1:

(علی تو حال مشغوله بازیه و چراغ اتاقش روشنه)

لی لی: چند بار بگم وقتی تو اتاقت نیستی چراغ اتاقو خاموش کن.

علی: نمیتونم!

لی لی: چرا؟

علی: ششونکه دارم باذی میکنم.

لی لی: وقتی اینجایی چرا اصلا روشنه؟ پاشو پاشو برو خاموش کن.

علی: بعدا میرم. اصلا میخوام بازم ماشششششینامو از اتاقم بیارم.

لی لی:عصبانی, وقتی بهت چیزی میگم میگی چشم! بلند شو!

(بعد از کلی کل کل کردن علی شل و وارفته نق نق کنان میره اتاقش بعد محکم تقی میکوبه رو پریز)

علی: بیا! خوب شد؟

لی لی: خیلی مودبی!

نمونه 2:

(شرایط مشابه)

لی لی:اِه. اونجارو! چراغ اون اتاق روشنه. من و علی و بابا هم که اینجاییم!

بابا: تعجب(البته با این شدت سرشو نمیچرخونه!)

علی (سرشو بلند میکنه یه نگاهی به اتاق میندازه): نیشخند الان من میرم خاموششششششش میکنم.

لی لی:آفرین.

علی(در حالیکه از اتاق میاد بیرون): میدونی ششونکه اثرافه کثی نیث ششراغش روششنه!

لی لی:قلب همینطوره!

همین!

واقعا نمونه های اینطوری کم نیستن.فقط باید یامون باشه اون موقع که عصبانی هستیم بتونیم احساساتمونو کنترل کنیم و برای تخلیه خودمون و آرامشمون طوری عمل نکنیم که رفتار بچه دقیقا مقابل اون چیزی باشه که انتظارشو داریم.

تا اینجاشو داشته باشید تا بعد...بای بای

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

 آخ

وای

خدا نکنه مرد خونه مریض بشه

 آخ

یعنی کل و یوم!  ( قهقهه)  همه چی کن فیکون میشه ...

عصری من خسته  و هلاک از درس و کار خونه و مریضی،یه آه مختصری از نهادم براومد که شنیدم : پاشو، پاشو یه کم به من برس خوب میشی.

لی لی: چت شده که بت برسم؟

بابا:دارم مریض میشم.

لی لی:آخآخآخآخآخ  --------> (اینا منیمو علی و بچه های احتمالی آینده!) خدایا رحم کن! تو رو خدا الان مریض نشو not worthy

 بابا: آی دارم تب میکنم؟

لی لی:داری؟

دو ساعت بعد...

آقا دراز به دراز وسط خونه خوابیده؛

بابا:آی خدا...وای سرم... آی مریض شدم...دیگه خوب نمیشم...

لی لی:وا! حالا چرا این وسط افتادی؟ پاشو برو تو تخت.

بابا: نمیــــــــــــــــــــــــونم. آی نمی تونم...تب دارم

لی لی (دستشو میزاره رو پیشونی بابا): کو؟ کجا تبداری؟ از دست من که خنک تره!

بابا: نه، اِه. بیا دست بزار اینحا ببین.

آقا گشته یه نقطه داغ زیر پتو پیدا کرده میگه ببین چه تبی دارم!

خدایا خودت به دادمون برس...(کوش اون اسمایلی خواهش و تمنا؟؟؟؟

آهان پیدا شد) prayingprayingprayingprayingprayingprayingpraying

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

داشتیم پسته می خوردیم.

علی از پس باز کردن یکی بر نیومد. ردش کرد به من که: بشکن.

شکستم، اما به جای مغزش، پوستشُ ریختم تو دستش.

با تعجب نگام کرد. خندید و کشیده گفت: اِ اِ اِ ...

مغز پسته رو دادم بهش.

همونطور که مشغول خوردن بود و سرش این ور اون ور می چرخید، اینُ خوند:

ای داد بیداد
تخمه بو می داد
به همه می داد،
به من نمی داد،‌
وَختی که می داد،
مغزشششُ‌ * می خورد،‌
پوثتشششُ * می داد!

منم تخمه مو،
وقتی بو بدم،‌
به اون نمیدم،
اگرم بدم،
پوثتشششُ می دم!

پوثتشششُ می دم!

از این شاهد مثالهای شعری، کم بیان نمیکنه این پسر!

* حتما ذکرش قبلا توسط مامانششش رفته که: ش این پسر با یه دونه حقش ادا نمیشششه.

* پوثتشششُ = پوستش را

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٦ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط با با نظرات ()

ساعت  ١٢ شبه و من مشغول درس خوندن با اعمال شاقه هستم. سرما خوردم حسابی و تا سرمو میگیرم پایین شیر آبیه که باز میشه و ...جناب بابا که زحمت کشیدن ١ ساعتی میشه خوابیدن. منمو این آقای کوچک.

لی لی: اون چیه تو دهنت؟

علی: شَرخه ماششششینمه.

لی لی: خسته نباشی! حالا از جا کندیش باید قورتشم بدی؟

علی: شونکه گُرُثنمه.

لی لی: اونو بخوری سیر میشی؟ برو تو آشپزخونه یه چیزی بردار بخور.

.

.

.

علی (حرکت میکنه سمت آشپزخونه یه کم بعد با یه تیکه نون سنگک در ابعاد ٢٠ در ٣٠  برمیگرده و در حالیکه نونو سمت لی لی گرفته):میشششه اینو برام گرم کنی بخورم؟

لی لی: خیال باطل اگه گذاشتی من دو کلمه بخونم. بده به من.

لی لی (نونو گرم میکنه ودر حال تحویل دادن نون): الان که یارانه ها رو برداشتن باید یه تجدید نظری تو نون خوردنت بکنی ها!

علی: شی؟

لی لی: میگم یارانه ها تموم شد!

علی: متفکر مگه نارانه ها نونو میپذیدن؟

لی لی:خنده  مممممممممممممم آره دیگه پس چی؟

علی (یوهو نونو از دهنش میاره پایین و میگیره رو به لی لی): پَث  بــیا !  بزار تو کیسه.

لی لی: خوشمزه قربونت بشم. شوخی  کردم! بخور.

علی:ششششوخی کردی؟  پَث بده بخورممنتظر

(نونو میخوره و چند دقیقه بعد...)

لی لی: باز چیه تو دهنت؟

علی: شَرخه ماششینم.

لی لی: چرا باز داری اونو میخوری؟

علی: آخه اینکه بقیه شَرخاش پیدا نشدن.

لی لی: خوب اونارو را لابد قورت دادی.

علی: کی؟  (?ki)

لی لی: من! تو دیگه! پس کی؟

علی: تعجب تو دیگه شَرخه ماششینمو قورت دادی؟

لی لی: کلافه وای ی ی ی ی ی. تو رو خدا ول کن پشیمون شدم اصلا بات حرف زدم. برو  بزار درسمو بخونم.

علی: بخون. خوب منم شششششوخی کردم باهاتزبان

 

پ.ن: علی عاشقه نونه. اونم نون خالی! کوچیک تر که بود به عنوان جایزه اگه غذاشو تا ته میخورد بهش نون خالی میدادم قهقهه البته هنوزم یه جاهایی به کار میاد.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٢ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

یوهوووووووووووووووووو هورابالاخره موفق شدیـــــــــــم هورا

 

طرح بزرگ  آموزش شستشوی "..." ِ مبارک،  بعد از انجام عملیات بزرگ! بالاخره با موفقیت انجام شد اوه   و خلاص شدیم  به خدا  خجالت   از اینکه از تو دسشویی وقت و بیوقت صدای فریاد مردونه ای بگه:

کـَـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــردَممممممممممممممممممممممممممم

بعدشم هی قُر بزنه سرد شد،گرم شد، سوختم، اوه تُنده، نشستی که، خُش کُـــــن!

چند وقته پیش بهش گفتم چرا اینقدر قُر میزنی میشورمت عوض تشکرته؟

علی(با حالت طلبکارانه): شونکه من اِحثاثات عمیقی دارم!

تعجب   خنثی   خوشمزه    قهقهه

پ.ن١: برم برم که تو امتحانامه. وقت این یَلٌری تَلٌری بازیا نیست!

پ.ن.٢: این هم دو تا عکس از پسر لپ وصله ایمون چشمک بهتر بتونبن تصورش کنین!١ -٢

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin