ثی ثُده

سلام به اوکه بهار دلهاست

سلام به او که آمدنش طراوت به دلها می بخشد

سلام به اوکه زندگی را معنا می بخشد

سلام به او که آخرین منجی عالم است...

آرزوی سعادت، سلامت، سیادت، سروری، سرور، سرفرازی، سرزندگی،

برای تک تک شما دارم

بغل

سال نو همگی شما مبارک

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

خونه بابام اینا بودم. علی رفته بود سر کشویی که سی دی ها و نوارهای ویدئویی هستن مشغول کنکاش بود تا یه شششیز ژدید(چیز جدید) به قول خودش پیدا کنه.

بعد از چند دقیقه صداش اومد که : وای مـــــــــــــامــــــــــــان بدو بیا خودتو ببین.  شه کوشولو بودی...

اومدم دیدم یکی از نوارهای خانوادگی قدیمی رو گذاشته.

ساعت ١١ شب بود. همه لباسای نو پوشیده بودیم و سر سفره ٧ سین منتظر نشسته بودیم  که یهو رادیو اعلام کرد:

 آغاز   سال   یک هزار   و سیصد و    شست و نه  خورشیدی...

 و اون آهنگ شاد بعد از اعلام تحویل سال...

دقیقا بیست سال پیش. با اینکه کار داشتم ولی دیدم نمی تونم از دیدن و یادآوری اون روزای شیرین بگذرم.

خواهر کوچیکه که کمتر از دو سال داره یه پیراهن مخمل یاسی پوشیده، بیست بار شمع روی میزو  فوت میکنه و مامانم روشن!  و من مدام بهش تذکر میدم که نکن عزیزم!

فکر میکردم چقدر بزرگم نیشخند

داداشم کت و شلوار سورمه ای پوشیده. سن الانه علی رو داره. به نظرم میاد چقدر علی شبیه داییشه! دلم میخواد بخورمش، بلکه از دلتنگیم براش کم بشه...

یادش بخیر...

دلم واسه خودمم ضعف میره. قلب خجالت

 مامانم ماها رو بوس میکنه و یکی یکی عیدی هامونو بهمون میده.

وای با دیدنش چنان ضربان قلبم بالا میره که واقعا احساس میکنم همین الان داره این اتفاقا میفته.

دیدین وقتی میخواین به بچه ها یه کادویی بدین اولش چنان بغلتون میکنن که فکر میکنین همه چیزشین و بعد از تحویل هدیه  انگار نه انگار شما وجود خارجی دارین؟!

این صحنه دقیقا همین حس رو تداعی میکنه.

مشغول باز کردن کادوهامون میشیم.

دوربین روی منه. کادومو باز میکنم. چشام برق میزنه از خوشحالی. یه آشپزخونه کوچولو (مال باربی) با ظرف و ظروفش...وای چه حسی بود...

من غرق در رویاهامم که یوهو علی گفت: اِه. این ششقدر شبیه آشپذخونه منه!

(منم که کاملا رفتم تو حس و اصلا حواسم به گفته ها و کرده هام نیست) گفتم: آآآآآره! دیدی چه خوب نگهش داشتم! همینیه که الان باهاش بازی می کنیا!

علی: شی؟ مال تو بوده؟ اینو که فرشته ها برام آورده بودن!؟!؟!

لی لی: اوه آخ 

.

.

.

هیچی دیگه از اون حس زیبا اومدیم بیرون چون تا شب داشتم به آقا جواب پس می دادم! که جریان چی بوده! کتابای میمینی هم مال بچگی من بودن؟آهن رباهای یخچال چی؟ چوب شوری که شب زود خوابیده بوده اومده زیر بالشتش هم مال زمان من بوده؟ و هزاران سوال دیگه ...

 

پ.ن:تو خونه ما برای اینکه از شر اصرارهای پی در پی آقای کوچک در جهت خرید بعضی اقلام مورد علاقه در امان باشیم، بعضی چیزارو فرشته ها خودشون وقتی ببینن یه سری اعمال + از بچه ای سر میزنه میارن! دست ما هم نیست!

 یه دوره ای علی خیلی علاقه به آشپزخونه و وسایلش نشون میداد. منم بهش گفته بودم اگه پوپتو بگی شاید فرشته ها برات بیارن! که خوب آوردن! نیشخندنیشخند

پ.ن.٢: اینم آقای کوچک و آشپزخونه ای که ١۶ سال ازش بزرگتره!بغل

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

علی: مامان درختو اَذ خرما می کَنَن؟

لی لی: نه عزیزم، خرما رو از درخت می کنن!

علی: نه مامان درختو می کنن بخورن!

لی لی: وا! کی درخت میخوره؟

علی: ذَرافه ها!

لی لی: نه مامان زرافه ها برگ درخت میخورن نه خود درخت رو.

علی: نه مامان! خود درختم میخورن.

لی لی: وا از کی تا حالا؟

علی: خوب ببین درختایی که برگ ندارنو شی؟

لی لی: خوب زرافه ها که مجبور نیستن درخت بی برگ بخورن! برن سراغ درختایی که برگ داشته باشه.

علی: نه مامان مژبورن همون درختا رو بخورن.

لی لی: باشه هر چی تو میگی!

علی: نه مامان بگو خوب شرا؟

لی لی: چرا خوب؟

علی: شرا خوب نه، خوب شرا؟!

لی لی: خوب شرا؟  نیشخند

علی: شِرا نه! شِرا!  منتظر

لی لی: آهان، خوب چرا؟

علی: شونکه بِمُرَن!

لی لی: وا! چرا بمیرن؟

علی: شونکه درخت خوردن مامان! می فهمی؟ هر کی درخت بخوره میمیره دیگه.    می فهمی؟

لی لی: اینقدر به من نگو می فهمی می فهمی. خوشم نمیاد از این کلمه.

علی: حالا فهمیدی؟

لی لی: بله متوجه شدم!قهر

علی: حالا دیدی درختو اذ خرما می کنن. شَن بار بگم بت.

لی لی: تعجب پناه بر خدا. این استدلالات به کی رفته من نمیدونم!

 

پ.ن: میگن بهار که میشه بچه ها کن فیکون میشن! این پسر ما به استقبال رفته شدید! آی چند وقتیه مخ منو کار میگیره. یعنی یک بند از سر صبح تا وقتی از حال بره حرف میزنه. کاش فقط حرف بزنه. همش باید جواب داشته باشه! اگه هم با کم توجهی باشه قبول نمیکنه هی میگه: اینژوری نه! خیلی با مهربونی و خنده بگو!

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin