ثی ثُده

یا امیرالمؤمنین، روحی فداک

آسمان را دفن کردی زیر خاک؟...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٦ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

سلامبغلبدون حرف اضافه (اساسا از پست های طولانی خوشم نمیاد) میرم سراغ ادامه بحث :

گفتیم ارتباط مستقیمی بین احساس کودک و رفتارش وجود داره و زمانی که کودک احساس خوبی داشته باشه رفتار مناسبی هم خواهد داشت و ما باید کمک کنیم با پذیرش احساساتش کمک کنیم بهش تا احساس خوبی داشته باشه و به دنبال اون خوب هم رفتار کنه.

حالا مشکل کجاست؟

 مشکل اینه که به طور معمول والدین احساسات بچه هاشونو نمی پذیرن.

شاید فکر کنید شما جزء این افراد نیستید اما اگه به رفتارمون توجه داشته باشیم متوجه میشیم که تا حد زیادی زمانی که احساس ما و کودکمون متفاوته ما احساس خودمونو به بچه تحمیل میکنیم و سعی داریم به اون بفهمونیم که در اشتباهه در نتیجه ساده ترین مکالمه ها تبدیل به بحث و جدل میشه.

این مکالمات مطمئنا بین خیلی از ما ها و بچه هامون اتفاق افتاده بخونید این دو تا نمونه رو:

نمونه ١:

علی: اینزا گرمه مامان.

لی لی: نه اصلا هم گرم نیست. من یخم کردم.لباستو در نیاریا.

علی: نه، گرمه. می خوام درارم.زبان

لی لی:گفتم گرم نیست. عصبانیدرنیارلباستو.

علی مشغوله در آوردن لباس...

لی لی:عصبانی نکن علی سرما می خوری.

.

.

.

نمونه٢:

علی از خواب بعد از ظهر بیدار شده و باید حاضر شیم بریم بیرون.

لی لی: علی بدو بیا بپوش بریم.

علی: نمیتونمخمیازه. آخه خثتم.

لی لی: وا! ٢ ساعت خوابیدی تازه خسته ای. بدو دیره.

علی: نِ م ی ت و نَ م. خوابم میاد...ناراحت

لی لی (شلوار به دست منتظره علی بیاد بپوشه):عصبانیداری کفر منو درمیاریا میگم دیر شده بدو!

علی: اثلا من این لباثو دوث ندارم. من اون ثلوار آبیه رو میخوام.

لی لی: بهانه نگیر همین خیلی خوبه. بدو.

علی:گریه

لی لی:عصبانی

نمونه های از این قبیل زیادن...

حالا وقتی لی لی احساس علی رو بپذیره:

نمونه١:

علی: اینزا گرمه مامان.

لی لی:اِه. تو گرمته؟

علی: آره مامان!

لی لی:حتما همینطوره. ولی من یخ کردمچشمک

علی:نیشخند

.

.

نمونه٢:

لی لی: علی بدو بیا بپوش بریم.

علی: نمیتونمخمیازه. آخه خثتم.

لی لی: عجیبه با اینکه ٢ ساعت خوابیدی هنوز خسته ای.

علی:ناراحت

لی لی: میخوای مامان یه کم مشت و مالت بده  ببینیم چی میشه؟

علی: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره.

اینجوری خیلی سریع تر از اون جر و بحث آماده بیرون رفتن شدیم!

تا ایجا شو داشته باشید تا بعد...بای بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢۱ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

خیلی دلم می خواد دلیل تعطیلیه شنبه و یکشنبه رو بفهمم.متفکر

۴ روز  پشت هم تعطیلی، هوای مطبوع بهاری،دغدغه بالای شرکت در عزاداری، چه اتفاقی میفته؟

 

لابد میخوان اینجوری مرکز زلزله رو منتقل کنن شمال!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢٠ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

پیرو همون مطالبی که بچه ها یه چیزی میگن بزرگا شاخ در میارن بخونین:

بابا مشغول تماشای فیلم جلوی تلویزیون و علی مشغول بازی همون حوالیست!

لی لی هم  از تو آشپزخونه فیلم رو دنبال میکنه. توی چند تا سکانس بازیگر مرد فیلم با زن های مختلف مشغول غذا خوردن- صحبت-بیرون رفتن... بود.

علی(در حالیکه مشغوله کار خودشه): اَه! ثِقَد این آقاهه خانم عوذ می کنه!

بابا: چی کار میکنه؟

علی:هیثی هی خانمثو میفروثه یکی دیگه می خره.

بابا و لی لی:تعجبتعجبتعجبتعجب

علی با بی تفاوتی به بازی خودش ادامه میده...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۸ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

زندگی زیباست، زشتیهای آن تقصیر ماست.

 در مسیرش هرچه نازیباست، آن تدبیر ماست!

 زندگی آب روانی است روان میگذرد ...

 

                           آنچه تقدیر من و توست همان میگذرد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٦ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

علی: مامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان، میثه من اَثب باثم؟

لی لی: وا! خدا نکنه مامان اسب بشی.

علی: پَث میثه من گـــــــــــــــــــــــــاو بِثَم؟

لی لی: تعجبپناه بر خدا! گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاو چرا؟

علی: ثونکه بابا ثوارم بثه.

لی لی: وآ ! تعجب خوبه ماشین داریم!

علی(در صدد راضی کردن لی لی): اون وقت به ثُما،   ثیر میدم،

ماثت می دم،

پنیر می دم،

مممممممممممممممممممممم

بثتنی می دم،

ممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

دوغ میدم،

بابا: دوووووووووووووووووووووووووووغ خنده فکر کنین گاو چه جوری دوغ میده؟ نمک میدن گاو بخوره بعد تکونش می دن و شیرشو می دوشنخنده

لی لی:قهقهه

علی همچنان محصولاتشو نام می بره:

ممممممممممممممممممممم

.

.

.

نوثابه می دم،

دِلِثتر می دم...

لی لی:اِی ول خوشمزهاگه قول میدی با تمام این محصولات همراه باشه از نظر من که مشگلی نیست مادرقهقهه

علی (در حالیکه از خوشحالی چشاش برق می زنه):بغلممنونم مامان خوبمقلب

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱۳ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

دل علی کجا، دل عالمیان؟

                                        گل علی کجا و گلهای جهان؟

دل بریده ز گلی،

                         گلی به رنگ ارغوان

دل بریده ز گلی،

                         گلی به قامت کمان...

 

 شاهِ مردانِ علی ، شیرِ یزدانِ علی

دستِ علی بسته چرا؟

                                 دستم به دامان عــلـــی

آجرک الله یا بقیة الله

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۸ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

به نام او

سلامبغل

الوعده وفا.

اومدم تا بحث جدیدی که وعدشو داده بودم شروع کنم.

بحث تربیتی در مورد رفتار با فرزندانمون و تجربه های شخصیم از بکار بردن این موارد.

سعی می کنم پست ها کوتاه باشه تا حوصله کم حوصله ها هم قد بده تا آخرشو بخونن. انشاءالله مختصر و مفید باشه.

درسته که می گن هر وقت ماهی رو از آب بگیری تازست اما خیلی وقت ها عنصر زمان خیلی موثره و اگه به موقع بنای صحیحی برای رفتارمون نگذاریم بعدا خیلی وقت و انرژی لازمه تا بتونیم شرایط رو بهبود بدیم.

الگوی رفتار با فرزند هم از همین موارده که باید خیلی قبل از بچه دار شدن بدونیم که چطور می خواهیم با فرزندمون رفتار کنیم.

پس لزومی نداره حتما پدر یا مادر باشید یا قصد بچه دار شدن داشته باشید تا این مطالبو بخونین! برای ارتباط با هر کودکی باید به یه سری مسائل توجه داشت.

و اما اولین نکته ای که در ارتباط با بچه ها باید بدونیم اینه که رفتار بچه ها ارتباط مستقیمی با احساساتشون داره.

یعنی فرزند ما وقتی خوب رفتار می کنه که احساس خوبی داشته باشه.

حالا چطور میشه کمکش کنیم  تا احساس خوبی داشته باشه؟

با پذیرش احساساتش!

 

ساده ترین روش اینه که باور کنید و بپذیرید حس اونو.

ادامه دارد...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٧ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

قبلا یه پست نوشته بودم با عنوان  "بابام منو ساخته" در ذیل همون مواردی که بچه ها جملات و واژه هایی میگن که آدم تعجبمیشه  بخونین:

علی لباس خوابشو پوشیده در حالیکه روی تخت مامان و بابا دراز کشیده بغلشو وا کرده و میگه:بغل بیا بغلم مامان عثقم بغل

لی لی: قربونت بشم خوشمزه تو اصلا می دونی عشق یعنی چی؟

علی:عثق یعنی انتذار!

لی لی: چی چی؟ انتظار؟ خنده

بعد لی لی رو به بابا میگه: ببین علی چی میگه عشق یعنی انتظار!

و علی در حالیکه  از اتاق خارج می شه سرشو بر می گردونه و میگه: مامان انتذار یعنی بهثت...

لی لی: تعجبتعجبتعجب

فیلسوفیه بچمون نیشخند 

پ.ن: این پست فقط به خاطر عزیز قاصدک  نوشته شد! چشمک

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٥ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

سلام

می خوام علاوه بر حرفای علی و لی لی، دو تا موضوع دیگه هم اضافه کنم:

یکی نکته های تربیتیمژه مورد توجه بچه دارا و بچه ندارا و اونایی که ازشون گذشته!!!

 و اون یکی داستان یک عشق اینترنتی  برای...چشمک

جهت تفنن و سرگرمی که حرفای علی سر جاشه و همینطور برای دل خودم حرفای لی لی.قلب

تا ببینیم با شوهر و بچه و درس و زندگی چی میشه!

                                     چقدر این سنگ بزرگ علامت "     " میشه!

این پست صرفا جهت اطلاع از تصمیم جدید بود.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٤ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

علی از حموم اومده و حوله به تن مشغول فضولیست...

لی لی: بیا چند تا عکس با حوله ازت بگیرم.قلب

علی: باثه بیا (هی شکلکهای مختلف در میاره و توی تمام عکسا زبونش بیرونه)

لی لی: می شه یه ثانیه زبونتو توی دهنت نگه داری؟

علی: نه، نمیثه!زبانابلهدلقکزبان

لی لی: این جوری مثل بعضی از موجودات می شی که موز خیلی دوست دارن!

علی: کودونو می گی؟سوال

لی لی: اون کدوم حیوونه که خیلی موز دوس داره؟

علی(بدون مکث و کاملا مطمئن در حالیکه با انگشتش به روبرو اشاره میکنه): خودتی مامان!مژهنیشخند

لی لی: خیلی ممنون! این همه لطف و محبت رو کجا ببرم؟!؟!

تعجبخندهمتفکر منتظرقهربغلشما بودین کدوم اینا می شدین؟؟؟؟؟

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٢ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin