ثی ثُده

نظرتونو به یه مطلب جدید از سری پست های عدس پلو جلب میکنمخنده

لی لی: نهار چی بزارم؟

علی: عدث پلو!

لی لی:  سبز  بازم...

بابا(که هیچ وقت نظری تو این مسائل نمیده با دیدن قیافه لی لی وارد بحث میشه):من میگم ماکارونی بزار.

علی: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، من میگم عدث پلو.

لی لی: قیافه هامون مثل عدس شده.سبزمیرین جلو آینه این حسو ندارین؟

بابا:چرا ! خنده

علی: نه!

لی لی: خوب رای میگیریم. بابا میگه ماکارونی، علی میگه عدث پلو، منم میگم مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم    ماکارونــــــی بغل

بابا: آره پس اکثریت ماکارونیه.

علی:قهر

(یک ربع بعد لی لی مشغوله آشپزیه)

علی(وارد آشپزخونه میشه): داری ثی کار میکنی؟

لی لی: آش       پزی       مژه!

علی: ثی پَذیدی؟

لی لی: ما کا رو نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــینیشخند

علی: مگه من نگفتم عدث پلو؟

لی لی: چرا ولی خوب رای گرفتیم دیگه.

علی:منتظرخوب!

لی لی: خوب دیگه شما گفتی عدث پلو، من و بابا گفتیم چی؟

علی: ماکارونی.

لی لی: خوب ما چند نفریم؟

علی: منتظر2  تا.

لی لی: شما چند نفری؟

علی: منتظریکی.

لی لی: دو بیشتره یا یک؟

علی(خیلی قاطع) :یک!

لی لی:نه خیر دو بیشتره.

علی: نه خیر من بیثترم!!

(اینو میگه و صحنه رو ترک میکنه...)

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢۳ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

دلم میخواست قسمت ۴ کوچکترها و بزرگترها رو بنویسم که خیلی بین پست هاش فاصله نیفته ولی اصلا فکرم جمع نیست و فرصتشو هم ندارم.

 لذا فقط چند تا نکته رو کوتاه می نویسم که اول برای خودم و بعد برای شما یادآوری باشه که:

 

اگر به نخواسته های فرزندمون توجه نکنیم،

                              اون به خواسته های ما توجه نمیکنه.

اگر تو بچگی با کودکمون مشورت نکنیم،

                            اونم در بزرگسالی با ما مشورت نمیکنه.

کودک همیشه تو ذهن پدر و مادره ولی کودکی پدر و مادر تو حافظه شون نیست...

اینا رو داشته باشید تا با یه پست مفصل از کوچکترها بزرگترها بیام.

انشاءالله!

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

لی لی:"n" بار یه شما گفتم وقتی تو خیابون راه میریم یوهو نپیچ تو پای من هردومون میخوریم زمین!عصبانی

علی(در حال ویراژ دادن): ثی؟

لی لی:آخ 100 بار گفتم       وقتی    تو     خیابون      راه میریم       یوهو نپیچ تو پای من هردومون میخوریم زمین!

علی(در حالیکه یه ویراژه دیگه میده): گفتی ثَن بار؟

لی لی: کلافه1000 بار. خیلی!  به شما گفتم وقتی...

علی: گفتی "n" تا فهمیدم!خوشمزه

(و باز هم ویراژ میده...)

لی لی:کلافهکلافه

                    --------------------------------------

با تاخیر نه چندان کم! میلاد  بانوی عاطفه بر همه *•.¸¸¸.•*مبارک*•.¸¸¸.•*

از لطف همگی ممنون

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱٦ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

پست قهر رو یادتونه؟ اگه نه اول اونو بخونید بعد ادامه مطلب رو...


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

سلام

بنا داشتم از آپ قسمت دوم کوچکترها و بزرگترها به بعد دیگه تا پایان امتحانام به این جا کاری نداشته باشم.خیال باطل

 علتش هم توضیح نمی خواد: جمعیت نسوان شوهر دار و بچه داری که به امر خطیر تحصیلنیشخند هم مشغولند هیچ نیازی به شب های پایانی ترم ندارند!مژه

 و از اونجایی که یکی از عناصر بسیار موثر و محرک و مشوق و مشوش و ... در وجود خانمها عنصری است به نام " vir " لذا بر آن شدم اولا  خونه تکونی تابستونیمو جلو بندازم، نیشخند  دوما مهمونیامو بدممژه، سوما هیچ روزی رو برای آپیدن و پی گیری دوستان که از دست ندم هیچ،  وقت اضافمم بزارم برای پست هایی که وقت بیشتری برای  جمع و جور مطالبی که تو کلّمه و نوشتن میخوان.نیشخند.١٠٠٠

 نکنه که به جایی بر بخوره!

لذا نظرتونو به سومین قسمت از مطالب کوچکترها و بزرگترها جلب میکنم:بغل

گفتیم:  1-رفتار بچه ها ارتباط مستقیمی با احساساتشون داره.

2- کودک ما وقتی خوب رفتار میکنه که احساس خوبی داشته باشه.

3- برای اینکه کودک ما احساس خوبی داشته باشه باید احساسشو درک کنیم و بپذیریم.

خوب رسیدیم به اینجا که احساس بچه ها رو بپذیریم و سعی در القای حس خودمون به بچه نداشته باشیم.

حالا این پذیرش احساس از طرف ما از طریق نحوه گوش دادن ما به کودک و انتخاب کلمات و جملاتمون به اون منتقل میشه.

برای درک این مطلب کافیه سعی کنیم خودمونو جای بچه بگذاریم.

وقتی از یه چیزی ناراحتین یا با کسی حرفتون شده یا خسته هستید و اینو بیان می کنین دوست دارین با چه عکس العملی از اطرافیان روبرو بشین و چه پاسخی بشنوین؟

طبیعیه که نمیشه همیشه حرفی زد که واقعا خوشایند بچه تو اون حالت باشه.

پس بهتره خیلی چیزی نگیم! فقط خوب گوش کنیم و احساس خودمونو با یکی دو کلمه بیان کنیم.

این  نمونه رو بخونین:

نمونه 1:

علی و پسر عموش مشغوله بازی هستن و بینشون درگیری پیش اومده.

علی: مامان، فلانی خیلی پثر بدیه.

لی لی: نه مامان! اینو نگو اون شما رو خیلی دوست داره.

علی: نخیر! من ذدمث! مُح کَم!

لی لی:آخ آخ! اصلا کار خوبی نکردی چون اون از شما کوچیکتره.

علی: کار خوبی کردمزبان

لی لی: دِهَ! مودب باش. همین الان میری بوسش میکنی و با هم درست بازی می کنین. اگر نه دیگه نمیان خونمون.

علی: خوب نیان. به تَر! اثلا نمیذارم بره تو اتاقمقهر

لی لی:اونا مهمونن اینجا! عصبانی پسر خوب وقتی مامانش چیزی میگه میگه چشم!

علی(در حالیکه در اتاقشو می بنده):من که پثر خوب نیثتم!زباناثلا هیث کث نمیثه بره تو اتاقه من!عصبانی

علی میره تو اتاقو درو محکم می کوبه به هم.

لی لی:عصبانیعصبانی عصبانی

پسر عمو شروع میکنه به جیغ و فریاد و این کشمکش ادامه دارد....

نمونه 2:

 شرایط خیلی مشابه...

علی: مامان،  فلانی خیلی بثه بدیه.عصبانی

لی لی:تعجب

علی: من اثلا دوثث ندارمقهر می خوام بنداذمش بیرون اذ اتاقم.

لی لی:wow!

علی:آخه مامان همث همّه ماثینارو بر میداره.ناراحت

لی لی: آخ آخ! چه کاری!

علی(در حالیکه عصبانیتش تا حد زیادی فروکش کرده): مامان بهث میگی ماثینمو بده؟نگران

لی لی: اوهوم. فکر خوبیه. ببین  داره به ما نگاه میکنه. فکر می کنم حرفامونو شنیده باشه.

علی:ممممممممممممممممممم، باثه پث حالا برم ببینم فهمید یا نه!

لی لی: اوهوم. بدو.لبخند

-----------------------------------

 نتیجه:

١- برای شنیدن حرفهای کودک شما فقط به گوشاتون احتیاج دارید. احساس شما از صورتتون هم مشخص میشه.

٢- حتی الامکان با کمترین لغات احساستونو بیان کنید. سریع در صدد قضاوت راجع به کار بچه بر نیاین!

٣-این طوری به کودک این فرصت داده میشه تا راجع به کاری که کرده و احساسش بیشتر و بیشتر حرف بزنه و،

 در این بین خودش متوجه اشتباهش بشه.

طبیعتا وقتی خود بچه به چیزی پی ببره خیلی بهتر و سریعتر به اون عمل میکنه تا وقتی ما بهش بگیم!

این مسئله نه فقط در مورد بچه ها در مورد بزرگتر ها هم صدق میکنه.چشمک

بهش فکر کنید!

بازم تا اینجاشو داشته باشین تا بعدبای بای

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٥ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

لی لی و مامانی مشغوله صحبت هستن. مامانی بین حرفاش به

 لی لی میگه یه آبکش کوچیک ولی دسته دار میخوام اگه دیدی برام بگیر.

یک هفته بعد..

لی لی و علی تو یه فروشگاه خیلی شلوغ پلوغ:

لی لی ( در حالیکه تو صف صندوقه، تو شلوغی می بینه علی نیست ولی صداش میاد): کجایی علی؟ بیا.

علی (صداش از دو ردیف اون ور تر میاد):مامان بیا یه دققققه!

لی لی: نمی تونم من تو صفم.

علی: یه دونه اذینا برای مامانی بخریم؟

لی لی (اصلا نمی تونه جم بخوره و کلافه است): چیزی لازم نیست بیا.

علی: نه! یک دَقه بیا.بازنده

اونقدر علی میگه تا لی لی میره سراغش.

علی (در حالیکه روبروی رگال آبکش ها وایساده و یه آبکش کوچیکه سبزه دسته دار دستشه میگه): ببین!  اینو بخریم برا مامانی؟ثبذم هثتا!

لی لی(ضعف میکنه از دیدن این صحنه): خوشمزهقربونت بشم! قلببغل تو یادته؟باشه بردار بریم.(در ضمن آبکش سبز فقط همون یه دونه مونده بود)

علی:نیشخندنیشخندنیشخند

به محض خارج شدن از فروشگاه علی در حالیکه آبکش دستشه: مامان میخوای بریم یه دونه ذردثو برای مامانی بخریم؟ 

لی لی: وااااااااااتعجب! مگه اینو برای مامانی نگرفتیم؟

علی (با قاطعیت تمام): نه! این ثبذه مال خودمه.

لی لی:تعجب آبکش میخوای چی کار؟

علی:ثونکه میخوام توث آثپذی کنم.

لی لی:مشغول تلفن هیچ خوشم نیومد از کارت.

علی (در حالیکه آبکش به دست با خوشحالی فرار میکنه): خوب برو ذردثو برا مامانی بخر تا خوثت بیادابلهزبان

.

.

.

رسیدیم خونه مامانی هر کار کردیم آبکشو نداد که! با قاطعیت تمام اعلام کرد ماله خودشه و هر کی میخواد بره زردشو بخره!

علی: ذردث هنوذ هثت!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۳ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

سر میز نهار علی بی مقدمه پرسید: مامان اون ثی بود میخواثتی تو ثِر آتیث بذنی؟*

لی لی: چی چی؟ چیو؟

با کمی توضیحِ علی ٢زاری لی لی افتاد منشا سوال کجا بوده و نتیجتا داستان حضرت زهرا رو برای علی تعریف کرد ...البته در حد فهم و اطلاعات علی و آخرشم رسیدن به اینکه کی بیاد همه چی روبراه میشه و ...

علی: اون آدم بدا ثه ثِکلی بودن؟

لی لی: بداخلاق، اخمو، داد می زدن، ...

علی: آهان!

علی برای چند دقیقه به فکر فرو رفت... (چند دقیقه برای یه موجودی که یه بند حرف میزنه خیلیه...) بعد گفت: اون دوثتِ آقای آپم اذون آدم بدا بوده آره؟**

لی لی(یه کمی طول میکشه تا تطبیق بده):سوال چطور؟

علی: ثونکه هم اخمو بود، هم خونه آقای آپو آتیث ذد! مامان امام ذمان بیاد به آقای آپم کمک می کنه آره؟

لی لی گیج شده واقعا نمی دونه چی بگه...: آره مامان به همه...

علی: مامان آقای آپ امام ذمانه. مگه نه؟ هم میخنده، هم مهربونه، هم به همه کمک میکنه...

لی لی: نه مامان امام زمان که نیست...

علی سعی در تطبیق دیده هاش با شنیده هاش داشت ولی لی لی چیزی نداشت نشون علی بده...

.

.

.

علی دیگه چیزی نگفت و رفت ولی لی لی خیلی به فکر فرو رفت...

وقتی بچه ها اینقدر با دقت به مسائل اطراف نگاه می کنن و اونا رو به هم ربط میدن چه ظلمی می کنیم در حقشون با بی تفاوتی مون نسبت به یه سری مسائل خیلی مهم و اساسی.

وقتی میشه به راحتی از الان یه چیزیو تو وجود بچمون نهادینه کنیم چرا بزاریم بشه ٢٠ سالش بعد با زور و قانون و هزار تا چیز دیگه هم نشه چیزی رو براش جا انداخت...بعد تازه نمی دونیم اشکال کار کجاست؟!؟

اگه عرضشو داشتم حتما انیمیشن های جذاب با موضوعات هدفمند می ساختم تا تو این دوره زمونه ای که بچه ها روزی "n" بار یه سی دی رو میبینن کار خیلی پدرو مادرا رو راحت کنم. اگه!

 

* این فایلو گوش کنید تا متوجه بشید.

** کارتون آپ!up

اگه ندیدین ببینین جالبه.

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin