ثی ثُده

هیچ فکر کردین تا حالا چرا وقتی دو نفر با هم ازدواج میکنن میگن اینا همسر هم شدن؟

 چرا بین این همه کلمه،  همسر ( که برای زن و مرد به صورت یکسان به کار میره) استفاده میشه؟

چرا نمیگن همدم - همدل - همفکر - همنشین - هم صحبت - هم فکر - هم خونه - هم خواب - همراه - هم پا -  هم راز - و یا هزار هم... ی  دیگه؟ کم نیستن این قبیل کلمات که نشون دهنده اشتراک باشن.

تا حالا به معنی این کلمه دقت کردید؟

به نظرم کلمه همسر خیلی قشنگ گویای یکی شدن اون چیزیه که  لازمه  تو افراد یکی بشه تا بتونن به معنای واقعی با هم زندگی کنن!

سر چیکار میکنه؟ وقتی کسی سرش با دیگری یکی بشه یعنی چی؟

یعنی یه جور فکر کردن، یه جور دیدن، یه جور شنیدن، یه جور حرف زدن، یه جور برداشت کردن،  یعنی خنده شون یکی میشه، گریه شون یکی میشه، تعجب شون یکی میشه، یعنی همین که سراشون یکی شده!

خیلی کلمه با مسماییه. نه؟

پ.ن: اگه تو زندگیی زن و شوهر با هم همسر بشن چی میـــــــــــــــــــــــشه ها...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

ولادت ولی نعمت مان، پناه ایران، امام رئوف،

 شمس الشموس، ثامن ائمه هدی، مولا و سرور ما، 

حضرت علی بن موسی الرضا(علیه السلام)

 را محضر مقدس و منور گل سر سبد عالم هستی،

حضرت مهدی(روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء)

 و تمامی شیعیان و محبان آن حضرت

 تبریک عرض می کنم.

گویند:

 دارالشفاست کوی تو و خود تویی طبیب

                               درد من و دوای تو یا ثامن الحجج

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٦ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

(بابا از آشپزخونه میاد بیرون و جلوی تلویزیون ولو میشه. علی هم بلافاصله یه جست میزنه رو شکمش در حالیکه پشت هم حرف میزنه از همه چیزو همه جا)

بابا: اوووووووووووووووووووووووووووووووف-آخ خ خ خ خ خ خ -اوه ه ه ه ه. چیکار میکنی  بابا شکمم پره! آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ ی ی ی ی ی ی...

علی(در حالیکه شعر میخونه و رو بابا میغلطه) : نیشخند هیثی.دارم باهات ششششششوخی میکنم. 

بابا:خواهش میکنم باباجون بزار یه کم استراحت کنم الان باید برم. خسته امخمیازه

علی:پث بیا کارت باذی کنیم؟

بابا: یادش بخیر علی وقتی کوچولو بودی خیال باطل  هیچی نمیگفتی. هیچ کار نمیکردی. خیال باطل من از بیرون میومدم یه گوشه نشسته بودی. فقط به من میخندیدی...کاش میشد باز کوچولو بشی. میشی؟ خیال باطل

علی: بغلآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآرهبغل. بازم کوشولو میشششششم.

(لی لی هم بهشون میپیونده)

علی(در حلیکه چشاشو نازک کرده و خیلی ملایم حرف میزنه): مـــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــــان،  یادته؟،  من کوشولو بودم، یه ثالم بود، هیششششی دندون نداششششتم ، همشش به به میخوردم، اواَ اواَ گریه میکردم ، ژیش و پوپ میکردم... اثلا هم حرف نمیذدم!  یادته؟

لی لی: تا قبله یه سال بود مامان. یه سالت بود کلی حرف میزدی!

علی: آره قبله یه ثال بود.

لی لی: یادش بخیر... چه خوب بودا!

علی: میخوای من دوباره کوشولو بشم؟ یه ثالم بشه، هیشششی دندون نداشته باششششم،همش به به بخورم،اواَ اواَ گریه کنم، ژیش و پوپ کنم هیثیم حرف نذنم؟

لی لی: آآآآآآآآآآرهخوشمزه. خیلی لطف میکنی اگه این کارو بکنی! حالا چه جوری میخوای کوچولو شی؟

علی: م م م م م م م م ، خوب هیثی دیگه تو دوباره منو گورت بده برم تو دلت کوشولو بشم، هیششی دندون نداشته باشم، همش به به بخورم ،اواَ اواَ گریه...

لی لی: قهقهه آخر یه راهی پیدا کردی...قهقهه

 

پ.ن: چند باری پیش اومده بود علی در مورد بچه دار شدن بپرسه من هم گفته بودم مامان بابا ها از خدا میخوان بهشون نی نی بده. اما تو کته بچم نمیرفت. تا اینکه امروز بالاخره یه خودش یه راهی پیدا کرد.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٤ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

وای از مصیبتی که هر شب برای رفتن به تختخواب عضو کوچک خونه به پا میشه .یعنی به معنای وقعی کچل میکنه آدمو. اونقدر حرف میگیره حرف میگیره حرف میگیره که... بعد از کلی سر و کله زدن و پاسخ به هزاران چون و چرا و شرط و شروط  ...بخونید:

لی لی :من دیگه تحملم داره تموم میشهعصبانیالانه که یه داد بزنم.

علی :خوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووب. باثه!

(سلانه سلانه را میفته بره تو اتاق .لی لی جلوتر از اون چایی به دست میره تو اتاق و پتو رو میزنه کنار)

علی (هنوز کامل وارد تخت نشده در حال لولیدن تو تخت): پث باید پیشششششم بخوابیا نیشخند

لی لی: خیله خوبمنتظر تو بخواب، الان.

علی:اِه . پس خُذا میری؟ خودت گفتی اینذا میخوابی!

لی لی:بــــــــــــاشـــــــــــــــــــــــــه  کلافهبرم چاییمو کوفت کنم.

(هنوز جمله لی لی تموم نشده)

علی(در کمال آرامش): همینذا کوف کن!

لی لی:سبز --------->(جست میزنه از اتاق بیرون  )------>قهقهه

پ.ن: البته بعد از چند ثانیه لی لی با قیافه ای کاملا جدی به صحنه برمیگرده و گفتگوها ادامه دارد... 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

تو میگوئی که این بابا وآن بابا یکی هستند؟

.

.

.

.

.

.

اصلا هستن؟ اگه هستن، بابا هستن؟

پ.ن: برای عزیزایی که نمیتونن دانلود کنن متنشو میزارم. اما شنیدنش از زبان شاعرش چیز دیگه ایه!

صدای ناز می­ آید

صدای کودک پرواز می­ آید

صدای رد پای کوچه­ های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاظر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا

همه برپا

چه برپایی شده برپا

معلم نشأتی دارد

معلم علم را در قلب می­ کارد

معلم گفته­ ها دارد

یکی از بچه­ های آن کلاس درس گفتا بچه­ ها برجا

معلم گفت فرزندم بفرما

جان من بنشین

چه درسی

فارسی داریم

کتاب فارسی بردار

آب آب را دیگر نمی­ خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک رو شد

معلم گفت

فرزندم ببین بابا

بخوان بابا

بدان بابا

عزیزم این یکی بابا

پسرجان آن یکی بابا

همه صفحه پر از بابا

ندارد فرق این بابا و آن بابا

بگو آب و بگو بابا  

بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می­شود با  با 

اگر نصفش کنی با می­شود با  با 

تمام بچه­ ها ساکت

نفس­ها حبس در سینه

به قلبی همچو آیینه

یکی از بچه­ های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت

سوال از درس بابا داشت

نگاهش سوخته از درد ،

لبانش زرد

ندارد گوییا همدرد فقط ، نا داشت

به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت

سوال از درس بابای زمان دارد

تو گویی درس­هایی بر زبان دارد صدای کودک اندیشه می­ آید صدای بیستون ، فرهاد یا شیرین ،  صدای تیشه می­ آید صدای شیرها از بیشه می­ آید

معلم گفت: فرزندم سؤالت چیست؟

بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟

معلم گفت: آری جان من بابا همان باباست پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت : فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته؟

پسر با بُغض گفت این درس را دیگر نمی­ خوانم

معلم گفت فرزندم چرا جانم؟ مگر این درس سنگین است؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است

دوتا بابا ، یکی بابا !

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من نالان و غمگین است ؟

ولی بابای آرش ، شاد و خوشحال است

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد؟

چرا فرزند خود را در سخت در آغوش می گیرد؟ ولی بابای من هر دم ذغال از کار می گیرد

چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می­ دارد؟

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می­ کارد

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابا مرا یک­دم نمی­ بوسد؟

چرا بابای من هر روز می پوسد؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است؟

ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است

تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟

چرا بابای من با زندگی قهر است؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند

به روی گونه­ اش اشکی ز دل برخواست

چو گوهر روی دفتر ریخت

معلم روی دفتر عشق را می ریخت و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم یکی را پاک کردند

و معلم گفت جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند

آنروز خدا بابا

تمام بچه ها گفتند خدا بابا

(استاد پورعباس)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

محمّد بن قیس حکایت می کند:

روزى در محضر مبارک امام جعفر صادق علیه السلام نام گروهى از مسلمانان به میان آمد و من گفتم : سوگند به خدا، من شب ها شام نمى خورم ، مگر آن که دو یا سه نفر از این افراد با من باشند؛ و من آن ها را دعوت مى کنم و مى آیند در منزل ما غذا مى خورند.

امام صادق علیه السلام به من خطاب کرد و فرمود: فضیلت آن ها بر تو بیشتر از فضیلتى است ، که تو بر آن ها دارى .

اظهار داشتم : فدایت شوم ، چنین چیزى چطور ممکن است ؟!

در حالى که من و خانواده ام خدمتگذار و میزبان آن ها هستیم ؛ و من از مال خودم به آن ها غذا مى دهم ؛ و پذیرائى و انفاق مى نمایم !!

حضرت صادق علیه السلام فرمود: چون هنگامى که آن ها بر تو وارد مى شوند، از جانب خداوند همراه با رزق و روزى فراوان میهمان تو مى گردند و زمانى که خواستند بیرون بروند، براى تو رحمت و آمرزش به جا خواهند گذاشت .(محجّة البیضاء: ج 3، ص 33.)

پ.ن.١: عرض تسلیت به مناسبت شهادت امام صادق علیه السلام.

پ.ن.٢: دیدید گاهی اوقات خوندن یه روایت یا حکایت خیلی به آدم میچسبه؟ حالا فکر کنید در آستانه مهمون داری به یه همچین چیزی بربخورین. اومممممممممممم...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱۱ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

 از وقتی تأتر شب مهتابی رو دیدم به خودم گفتم حتما حتما حتما یه پست در موردش می نویسم اما هی نشد تا الان  که تو هفته دفاع مقدسیم دیدم بی مناسبت نیست این کار انجام نشده رو بیام انجام بدم.

با اطمینان کامل میتونم بگم زیبا ترین نمایشی بود که تو عمرم دیدم.

کل نمایش تو فضای باز و کوه هست و تماشاگرا تو یه سوله خیلی بزرگ هستن که دورش بازه و خیلی خوب فضای نمایش احاطه به کل آدمای توی سوله داره.

شب آفتابی به ترتیب از داستان آفرینش حضرت آدم شروع و به وقایع آخر الزمان و ظهور حضرت مهدی علیه السلام ختم میشه.

این وسط  تیکه تیکه وقایع دیگه  رو نشون میده رانده شدن حضرت آدم از بهشت - داستان حضرت ابراهیم علیه السلام - حضرت موسی علیه السلام- حضرت عیسی علیه السلام- نبوت حضرت رسول صلی الله و علیه و آله- واقعه غدیر خم- شهادت پیغمبر- غصب ولایت از امیرالمومنین - شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها - شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام- شهادت امام حسن علیه السلام- واقعه کربلا و بعد... میرسه به انقلاب و جنگ تحمیلی و در نهایت هم ظهور منجی.

هر تکه از نمایش ویژگی ها و قشنگی های خاص و  تأثیر خودشو داشت. بهتر بگم هر قسمت میشه گفت صحه ای بود به دونسته ها و اعتقاداتم و از دیدنشون لذت بردم ولی قسمت جنگ تحمیلیش خیلی منو تکون داد.

کلا باعث تغییر اساسی نگرش من به یک سری از مسایل شد.

من چیزی از زمان جنگ یادم نمیاد. اون موقع بچه بودم و ایران نبودیم ولی اون چیزی که شنیده بودم و تصوری که تو این سالها  از جنگ و شهدا داشتم با چیزی که بعد از قرار گرفتن تو فضای جنگ شب مهتابی برام بوجود اومد زمین تا آسمون فرق داشت.

 اونقدر از جبهه و جنگ و شهدا تو تلویزیون و به در و دیوار چیز دیدیمو  شنیدیم که به طور نرمال هیچ عکس العملی بهشون نداریم.

 خودمو میگم اصلا اون حسی که باید با شنیدن و دیدن این چیزا پیدا کرد رو نمی دونستم که چی هست... و فکرم نمیکنم امثال من کم باشن!

وقتی اومدیم بیرون خیلی حالم دگرگون بود، به بابا گفتم واقعا اینایی که رفتن جبهه چی کار کردن؟ ما که میدونستیم نمایشه و هیچ خطری تهدیدمون نمیکنه همین که تو اون فضا بودیم و حرم گرمایی که میخورد تو صورتمون محکم گوشامونو گرفته بودیمو با هر صدایی بی اختیار یه تکون میخوردیم و همدیگرو فشار میدادیم. فکرشو بکن اگه موقع جنگ اونجا بودیم چی کار میکردیم؟ حتی اون موقع نمی تونستم تصور کنم جای اون بازیگرا وسط اون آتیشا باشم چه برسه به اونایی که رفتن جنگ واقعی!!!!!!

همون یه کم قرار گرفتن تو اون شرایط صدبرابر بیشتر از شنیدن سالها سخنرانی و فیلم و مقاله در مورد جنگ و شهدا برام موثر بود تا تصویر و درک روشنی پیدا کنم.

توصیه میکنم حتما اگه ندیدین وقت بگذارین برین این نمایش رو ببینین. واقعا ارزششو داره. هر کی هم دیده یا میبینه نظرشو بگه ببینیم دیگران چه حسی داشتن.

ممنون که خوندینمنیشخند

تا یه پست دیگه بای بای

پ.ن.1: اصلا و ابدا بچه با خودتون نبرین چون مناسبشون نیست. حتی به عقیده من شرط سنی 12سال  بگذارن خیلی بهتره. جدا از ترسیدن از سر و صدا ها از نظر اعتقادی بچه باید در یه حدی باشه تا اثر منفی روش نداشته باشه. چون خصوصا قسمتهایی که شیطون حضور داشت واقعا آدم یه جوریش میشداسترس

پ.ن.2:در مورد پست قبل لازم میدونم بگم: از لطف همگی به جوجه ما ممنون.

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin