ثی ثُده

چهارشنبه شب، 30 شهریور، چند ساعتی خونه نبودیم و دزد اومده بود خونمون.

خدا برای هیچکی نیاره، خیلی حس بدیه بیای خونه احساس کنی بمب منفجر شده.

توضیح و تفسیرش بماند چون اصلا دوست ندارم برام تداعی بشه ولی شوک خیلی بدی بود، خصوصا برای من، هم از جهت وضعیتی که توش هستم و هم اینکه هرچی طلا داشتم اقایون دزد زحمت کشیدن بردن!!!

 تا دو سه روز واقعا حال و احوالم دگرگون بود.

چیزهایی که بردن یه طرف، تصور اینکه چند نفر اومدن تو اتاق خواب، سر همه چی رفتن، به همه چی دست زدن و از همه زیر و روی زندگیم خبر دارن یه طرفناراحت

تا اینکه تو همون روزا خیلی اتفاقی به روایتی که توی پست قبل نوشته بودم برخوردم و خوندنش آرامش عجیبی برام داشت. انگار دلم قرص شد که چیزایی داریم که هیچکی نمی نوته ازمون بگیره...

این شد که پست قبل رو گذاشتم.

توی قسمت نظرات، آقای زایری عزیز (که ارادت داریم خدمتشون و همیشه به ما لطف دارند)، اشاره کردن به این مطلب که علی رغم جالب بودن محتوای داستان، تصنعی به نظر می آید که عده ای از مردم بیایند و همگی یک سوال را بپرسند، آن هم عربهای زمان جاهلیت...

این شد که لازم دیدم حتما این پست را بنویسم، هم دلیل گذاشتن اون پست رو بگم و هم در مورد منبع اون روایت توضیحی بدم تا اگر برای دیگران هم جای شکی هست برطرف بشه و صرفا به دید یه داستان بهش نگاه نشه و خلاصه حسابی به دلتون بچسبهنیشخند

یکی از کسانی که این روایت را نقل کرده  شیخ یوسف بحرانی معروف به صاحب حدایق  در کتاب کشکول خودشون هستن. (برای اینکه طولانی نشه توضیح اضافی نمیدم و دوستان میتونن برای اطلاع بیشتر روی اسم مولف و کتاب کلیک کنند)

فقط همین قدر بگم که مرحوم بحرانی از علمای بزرگ قرن 12 و از اساتید بزرگانی مثل میرزای قمی و ملا محمد نراقی هستند و  کتاب حدایق الناظرة از کتب معروف و معتبر شیعه در فقه استدلالی هست.

به تصریح کارشناسان و پژوهشگران علوم حدیثی از خصوصیات تالیفات مرحوم بحرانی درباب شیوه تحقیق و تتبع ایشون تصریح کردند که مرحوم بحرانی دقت کافی در گزینش و نقل روایات و اسناد داشته و میشه اطمینان داشت که اطلاعات و نکات اررشمندی در کتب ایشون هست. 

جریان روایتی هم که در پست قبل در غالب داستان بیان شد این بوده که

از سلمان فارسی روایت شده است که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)
فرمود: «انا مدینة العلم وعلی بابها»

 خوارج وقتی این حدیث را شنیدند به امام علی(علیه السلام)حسد ورزیدند.

 به همین خاطر ده نفر از سران خوارج گرد آمدند و گفتند: یک سؤال واحد را هر یک از ما تک تک از علی (علیه السلام) بپرسیم تا ببینیم که چگونه به ما جواب می دهد. اگر به هر یک از ما جواب یکسانی داد، معلوم می شود که  او علمی ندارد. 

 این شد که یکی یکی وارد مسجد شدند و همان یک سوال رو هر کدام پرسیدند...

 

متن عربی روایت:

روى عن سلمان الفارسی ان رسول الله صلى الله علیه وآله قال «انا مدینة العلم وعلی بابها»

 فلما سمع الخوارج بذلک حسدوا علیا علیه السلام على ذلک فاجتمع عشرة نفر من رؤساء الخوارج، وقالوا: یسأل کل واحد علیا مسألة واحدة لننظر کیف یجیبنا فیها، فان أجاب کل واحد منا جوابا واحداً علمنا انه لا علم له، فجاء واحد منهم وقال له : یا علی العلم افضل أم المال؟

فاجاب «إن العلم افضل» فقال له بای دلیل فقال «لان العلم میراث الأنبیاء والمال میراث قارون وهامان وفرعون وعاد وشداد»، فذهب الرجل الى أصحابه بهذا الجواب، فاعلمهم فنهض آخر منهم وسأله کما سأل الاول فقال: یا على العلم افضل ام المال ؟

فقال «العلم افضل» فقال بأی دلیل، فقال «لان المال تحرسة والعلم یحرسک» فرد الى اصحابه فاخبرهم، فقالوا صدق علی، فنهض الثالث، وقال : یا علی العلم أفضل ام المال؟

فقال «بل العلم أفضل» فقال بأی دلیل فقال «لان لصاحب المال اعداء کثیرة ولصاحب العلم اصدقاء کثیرة» فرجع الى اصحابه فاخبرهم، فنهض الرابع، وقال : یا علی العلم افضل أم المال؟

فقال «بل العلم افضل» فقال بأی دلیل، فقال «لان المال إذا تصرفت فیه ینقص والعلم إذا تصرفت فیه یزید» فرجع الى اصحابه واخبرهم بذلک، فقام الخامس وقال: یا علی العلم افضل ام المال؟

فقال «بل العلم افضل» فقال بأی دلیل، فقال«لان صاحب المال یدعى باسم البخل واللوم، وصاحب العلم یدعى باسم الاکرام والاعظام» فرد الى اصحابه واعلمهم بذلک، فنهض السادس، وقال: یا علی العلم افضل أم المال، فقال علیه السلام «بل العلم» فقال بای دلیل،

 فقال «لان المال یخشى علیه من السارق والعلم لا یخشى علیه» فذهب الى اصحابه واعلمهم بذلک فنهض السابع، وقال: یا علی العلم افضل أم المال، فاجاب «بل العلم أفضل» فقال بایى دلیل،

 فقال «لان المال یندرس بطول المدة ومرور الزمان والعلم لا یندرس ولا یبلى» فرجع الى اصحابه وأخبرهم بذلک واما الثامن فساقط من الاصل فنهض التاسع وقال : یاعلى العلم افضل أم المال قال «بل العلم» فقال بأی دلیل

 فقال «لان المال یقسی القلب والعلم ینور القلب» فرجع الى اصحابه فاخبرهم بذلک فقام العاشر وقال : یا علی العلم افضل أم المال فقال «العلم» فقال بایى دلیل

 فقال «لان صاحب المال یتکبر و یتعظم بنفسه و ربما ادعى الربوبیة وصاحب العلم خاشع ذلیل مسکین» فرجع الى اصحابه وأخبرهم بذلک فقالوا صدق الله ورسوله ولا شک أن علیا باب العلوم کلها، فعند ذلک قال علی علیه السلام: «والله لو سألنى الخلق کلهم ما دمت حیا لم اتبرم، ولأجبت کل واحد منهم بجواب غیر جواب الآخر الى آخر الدهر من فضل الله علینا ونعمته» .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٧ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

جمعیت زیادی دور حضرت علی علیه السلام حلقه زده بودند.

مردی وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:


 - یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
 

امیرالمونین علیه السلام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.


 مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد.

در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید:


 - اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟

 امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید:

-علم بهتر است یا ثروت؟

حضرت فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.


 نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.


 در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!


 هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:


 - یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟


 حضرت ‌در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.


 نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد.

حضرت‌  در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.


 با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت!

کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند.

 مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:


 یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟


 امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد.

همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی علیه السلام و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد.


 در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:


 - یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟


 امام فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.


 در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.


 سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…

نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:


 یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟

امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.


 نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد.

 او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت.

 مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:


 - یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟


 نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند:


 علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.


 سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام را شنیدند که می‌فرمود: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin