ثی ثُده

 

وقتی آدم برای بار اول میخواد زایمان کنه، ترس داره چون نمیدونه میخواد چی به سرش بیاد!

وقتی برای بار دوم میخواد زایمان کنه، بازم ترس داره چون این دفعه میدونه چی در انتظارشه!!!

                           -----------------------------------------

چقدر زود میگذره...عمرمون. حالا نگم دیروز ولی به نظرم خیلی کمتر از یه سال پیش بود.

 

19 دی 90 ،شب:

داشتم میرفتم دکتر برای چکاپ هفته 40.

هوا سرد بود. ترافیک غروب تهران... پشت فرمون هی خدا خدا میکردم دردم بگیره یه راست با پای خودم گازشو بگیرم به جای دکتر برم بیمارستان.

به خودم دلداری هم میدادم که اشکال نداره تنهایی. هر جا دیدی نمیتونی، بزن کنار و یه کم صبر کن. آروم که شد، بعد ادامه بده خنده تازه غصه جای پارک دم بیمارستانم داشتمخنده

رفتم دکتر و گفت بچه هنوز خیلی بالاست.تا آخر هفته منتظر می مونیم ببینیم خودش با زبون خوش میاد یا نه؟!

گفتم: یعنی شما بگین 24 ساعت دیگه, عمرا! من فردا صبح روغن کرچک میخورم میرم بیمارستان.

هر چی دکتر بنده خدا سعی کرد منو قانع کنه 40 هفته صبر کردم 4-5 روز دیگه هم روش رضایت ندادم که ندادم که ندادم که ندادم!

با خنده گفت: بدیه مریض سابقه دار همینه. ترست ریخته.حالا پس اول یه سونو برو ببینیم در چه وضعیتیه شاید اصلا بند ناف دور گردنش پیچیده که پایین نیومده.

 اومدم بیرون و رفتم سونو. گفت بند ناف از روی گردنش رد شده اما پیچ نخورده. ورجه وورجه نکن، امیدوار باشیم قل نزنه کامل بپیچه.

خوشحال و خندوون اومدم بیرون و دیگه عزممو جزم کردم که هرطور شده فرداش خودمو بزاوووونم.

کلا از اول حاملگیم روی تاریخ 90.10.20 زوم کرده بودم. چون به نظرم تاریخ روند و قشنگی بودنیشخند هی انرژی میفرستادم که علی رغم اختلاف 12-10 روزش با تاریخ دکتر و سونو، من به طور کاملا طبیعی، اون موقع زایمان کنم خنده

به همه هم همون تاریخ رو به عنوان تاریخ آخر گفته بودم. تا جایی که خودمم باورم شده بود 40 هفته ام پر شده قهقهه

صبح برای نماز که بلند شدیم بابا گفت مطمئنی نمیخوای صبر کنی؟

گفتم :دیگه خسته شدم.

اونم گفت: مطمئم بیشتر از هر کس دیگه ای به سلامت خودت و بچه اهمیت میدی پس من اصرارت نمیکنم.

خلاصه مثل سر علی دوش گرفتم و صبحانه خوردم و یه شیشه روغن کرچک سر کشیدم و رفتم خوابیدم به خیال اینکه  درد منو از خواب بیدار میکنه.

ساعت 9:30 از خواب بلند شدم ، اصلا انگار نه انگار... نه دردی نه چیزی!

خیلی قاطع لباسامو پوشیدم بریم بیمارستان. علی از یه هفته قبل ناله میزد که تو بری بیمارستان منم باهات میام، شبم میرم تو نمازخونه میخوابم!  

خنده خوابیدن تو نمازخونه بیمارستانو نمیدونم از کی یاد گرفته بود.

خلاصه صبح هم با ما آماده شد ولی دم در یوهو تصمیم گرفت بمونه تا خالش بیاد دنبالش .

ما رفتیم.

بابا مشغول کارای پذیرش شد و من رفتم تو. خانمه پرسید: چی شده عزیزم؟ گفتم  روغن کرچک خوردم اومدم زایمان کنم. معاینه کرد و منو فرستاد بالا بستری شدم.

رفتم اتاق درد. اتاق خالی بود. بازم مثل سر علی من تنها زائوی طبیعی بودم.

مامایی که اونجا بود اومد پرونده رو گرفت و راهنماییم کرد روی یه تخت بخوابم.

پرسید درد داری؟ خیلی جدی گفتم: بله(خوب دلم یه ذره پیچ میزد!)

 از روی دستم رگ گرفت و آنژیو کت پلاستیکی خنثی رو با فشار فراوان تا جاییکه میشد فرو کرد توی دستم و هی بالا و پایینش کرد و کشید به طرفین... توضیح هم داد چون زایمانت طبیعیه باید جاش خیلی قرص و محکم باشه که با هیچ حرکتی از جاش تکون نخوره.

منم خیلی ملایم بهش لبخند میزدم.

کارش که تموم شد، برگشت به  پرستار و بهیاری که تو اتاق بودن گفت: این بزاس!

ادامه داد: "کسی که آنژیو کت رو دستو چیزی نگه میزاد!!" و سه تایی خندیدننیشخندنیشخندنیشخند

ساعت 11:30 بود و من یکی دو بار دستشویی رفتم و هر از گاهی یه دردی میومد و میرفت. نمیدونم درد بود یا دلم پیچ میزد ولی در کل خوب بودم!

احساس کردم خوابم میاد، خوابیدم تا 12 که شیفت داشت عوض میشد. صدای ماما رو شنیدم که کارارو به مامای جدید تحویل میداد و با اشاره به من گفت: اینم اومده، میگه درد داره ولی هیچیش نیست. میخواد طبیعی بزاد. دکترش گفته براش سرم فشار زدیم و قراره ساعت 5-6 عصر، کیسه آبشو پاره کنیم ببینیم چطور پیش میره، یک ساعت بعد با دکترش تماس بگیر و یک ساعت بعدش اگر همه چیز خوب پیش رفته بود دکتر میاد.

حساب کردم دیدم میشه 8 شب! یا خدا. تازه اون موقع دکتر میخواد بیاد؟!؟!؟!

اوه...

 مامای جدید اومد بالاسرم و ضربان قلب بچه رو چک کرد و به خیال اینکه قبلش من خواب بودم گفت که قراره چه کار کنیم.

چیزی نگذشت که یوهو کیسه آبم پاره شد و بلافاصله دردا شروع شدن...تند و پشت سر هم.

تحمل درد تو حالت ایستاده و نشسته به مراتب راحت تر از حالت خوابیده است. سِرُممو دست گرفته بودم و آروم آروم راه میرفتم و  دعای ادعوک رو میخوندم.

فاصله دردا کوتاه و طول زمانشون زیاد و زیاد تر میشد.

ساعت 1:10 دقیقه ماما اومد سراغم پرسید: دردم داری؟

گفتم: آره.

گفت:هر چند دقیقه یه بار؟

گفتم :دو دقیقه یه بار.

یه نگاهی از روی ناباوری به من کرد و دستشو گذاشت رو دلم و در حالیکه به ساعتش نگاه میکرد گفت:خودم متوجه میشم کی انقباض داری.

بعد 2-3 دقیقه، با تعجب گفت: 2 دقیقه هم که کمتره. 1 دقیقه و 20 ثانیه است. چرا هیچی نمیگی؟؟؟

گفتم: من که گفتم درد دارم! اگر منتظرین داد و بیداد کنم، من کلا داد بیدادی نیستم.

هاج و واج منو نگاه میکرد!

گفتم: من سر زایمان قبلیم تا آخرش یه دونه جیغم نزدما!!!!

 همه چیز خیلی سریع پیش میرفت. در عرض نیم ساعت از 1 سانت به 6 سانت رسید...

ماما هول شده بود.

گفت دیگه راه نرو. سریع زنگ زد به دکتر و گفت در چه وضعی هستم. دکترم هم جای دیگه عمل داشت. گفت نگهش دارین تا 1 ساعت دیگه خودمو میرسونم.

لحظه های وحشتناکی بود...

اون یک ساعت...، هر ثانیه اش یه عمر گذشت به من.

دردا وحشتناک شده بودن و به من اجازه نشستن یا راه رفتن نمیدادن. فقط روی تخت دراز کشیده بودم و به خودم میپیچیدم.

ماما هم کنارم بود ، وقتی درد شروع میشد، دستشو میزاشت رو دلم و به صورتم نگاه میکرد و منتظر میشد تا تموم شه.جوون و خوش اخلاق بود. حضورش برام دلگرمی بود. فاصله بین دردا یه رفرشی میکردم ذهنمو و یه سری آدم جدیدو انتخاب میکردم که تو درد بعدی دعا کنمنیشخند

نمیخوام بیشتر در مورد اون لحظات بنویسم فقط همینو بگم که درد زایمان یه دردیه که واقعا آدم تو اون حالت معنی مستاصل شدن رو میفهمه...فقط به این فکر میکردم یعنی میشه تموم بشه و من زنده باشم؟!؟!

ساعت 3:15 دقیقه دکتر رسید و با معاینه اول گفت همه چی عالیه بریم تو اتاق زایمان.

این حرف در عین ترسناک بودن،  برای من کلی امید داشت. چون این یعنی دارم به آخرش نزدیک میشم.

از رو تخت بلند شدم، با همون حال زار و درد شدیــــد، تو  راهرو یه مکثی کردم و تو آینه یه نگاهی به خودم انداختم، موهامو باز کردم و دوباره بافتم یه دستی هم زیر چشم کشیدم سیاهی پخش شده رو پاک کردم  و یه لبخندی به حاضرین اتاق که شامل دکتر و ماما و کمک ماما و بهیار بودن، زدم. یکیشون گفت بیا بابا خوشکلی حالا وقت گیر آوردی؟ گفتم : الان بچه میخواد مامانشو ببینه باید میزون باشم خوبنیشخند

همشون میخندیدن و همگی با هم رفتیم تو اتاق زایمان.

اونایی که تجربه کردن که خودشون میدونن، اونایی هم که نمیدونن همون بهتر ندونن که دیگه اونجا چه خبره...

15 دقیقه ...  15 دقیقه ... 15 دقیقه ای که من احساس میکردم کمِ کم 4-5  ساعت طول کشید و وقتی همه چیز تموم شد متوجه شدم فقط 15 دقیقه بوده... 15 دقیقه وحشتناک...

میگفتن زور بزن ولی من داشتم از گشنگی میمردم.

از یه ماه قبل 14 تا دونه خرما رو هر روز بهشون آیه شریفه: وَ هُزِّی إِلَیْکِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَیْکِ رُطَباً جَنِیّاً (مریم/25) رو خونده بودم و گذاشتم بودم دردم گرفت بخورم.خونه نخوردم که برم بیمارستان بخورم ولی وقتی بستری شدم اجازه ندادن و گفتن معلوم نیست که طبیعی بتونی زایمان کنی. نمیشه چیزی بخوری.

تو اون حال هی میگفتم یه چیزی بدین من بخورم دارم میمیرم از گشنگی. میگفتن نمیشه شاید لازم شه همین الان سزارین بشی.

منم هی میگفتم: خرماهای منو بدین بخورمگریهو چشام بسته میشد...

تو همون حال، صدای دکترو شنیدم که گفت یه چیزی رو بیارن.

 چشامو باز کردم همه تو اتاق میدویدن. گفتم: چی چی بیارن؟ چیزی به سرش نزنیداااااااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!

دکترم با ناراحتی گفت: خوب همکاری نمیکنی. بچه داره خفه میشه. سرتو بیار بالا ببین الان 8 دقیقه است تو این وضعیته...سرتو بیار بالا ببینش!

 از شدت درد مغزمم کار نمیکرد. فقط چشامو بسته بودمو میگفتم دیگه نمیتونم...دیگه نمیتونم...

دکتر گفت: ببین یه فرصت دیگه بهت میدم. همه زورتو جمع کن. نفس بگیر، یک دقیقه، یک دقیقه پشت هم زور بزن بدون وقفه.

تصور اینکه اتفاقی برای بچم بیفته دیوونم میکرد...هر چی توان داشتم جمع کردم...یه نفس عمیق کشیدم و .... تنها چیزی که از اون لحظه ها یادمه اینه که تمام بدنم میلرزید...که یهو....

الله اکبر

چه لحظه نابی...

یه موجود کوچولو که تا چند دقیقه قبل یه تیکه از وجود تو بوده و حس میکردی تو نباشی اونم نیست، میدن بغلت...میبینی داره نفس میکشه و چنان زل زده  به چشمات  که انگار منتظر بوده بیاد بیرون ببینه چه شکلی هستی!!!!!!!

 از ته دلم یه لبخند شیرین روی صورتم نشست. چسبوندمش به خودم و با تمام وجود گفتم الحمدلله رب العالمین.

چه لحظه شیرینی...خدا یا شکرت... شکر

همه چی تموم شد. اون همه درد و ناراحتی یوهو تبدیل شد به قشنگ ترین حس دنیا. حس کردن گرمای تن نوزاد تو بغل مادر...حسی از این شیرین تر هم هست؟

نگاه کردم دیدم ساعت 3:30 . یعنی فقط یه ربع من تو این اتاق بودم؟ تمام این اتفاق ها در عرض 2 ساعت و خرده ای افتاده بود؟!؟!؟!؟!

دکتر و بقیه حضار همه تبریک و خسته نباشید گفتن. ازشون تشکر و احیانا برای اذیتشون عذرخواهی کردم..

بهیار با خنده گفت: همه از پشت در اتاق زایمان فرار میکنن. همراهای تو گوششونو چسبوندن به در ببین چه خبرهخنده

 لحظات خیلی شیرین شدن نیشخند خصوصا وقتی اومدم بیرون دیدم کلی نگاه منتظر: مامانم، برادرم، خانمش، مامان بابا، خواهرای بابا و دختراشون همه اونجان! شوکه شده بودم این همه آدم پشت در منتظر بودن.

بابا اومد جلو. یاد زایمانم سر علی افتادم. همه چیز داشت تکرار میشد.

چشاش برق میزد. بوسم کرد و دستمو فشار داد و خسته نباشید گرمی گفت.

پرسیدم: دیدیش؟خوب بود؟ گفت به پای علی که نمیرسه ولی اینم برای خودش یلیه.

.

.

.

این بخشی از خاطره اون روز بود، حالا شاید بعدها فرصت شد از زوایای دیگرش هم نوشتم.(همینطور از شیرین ترین قسمتشچشمک)

خلاصه که روز چهارشنبه  90.10.20 ساعت 3:30 طاهای ما با وزن 3650 و قد 52 قدم به این دنیا گذاشت و چنان دنیای ما رو متحول کرد که الان یک ســـــــــــــــــــاله من دنبال فرصتم بیام خاطره زایمانمو بنویسم!!!!!!

این یک سال، یک سال پر از بی خوابی، کسالت، خستگی، سر درد، کمر درد، نارضایتی،کمبود وقت و ...واقعا همه جوره سالی سخت بود.  خیلی سخت...

بله، خوب هر چیزی یه بهایی داره. کسی که بخواد تو زندگی سهم بیشتری از لذت، شور، عشق، هیجان و ... ببره باید بهای بیشتری براش بپردازه.

طبیعیه در این راه تمام موهای خودشو از دست بدهکلافه( حالا چه خودش بکنه چه یه موجود کوچیک دسته ای بکنه چه موجودات بزرگتری دونه دونه!!!!)

 

خیلی هم خدا رو بابت این شرایط شکر میکنمبغل

 فعلا به همین اندازه اکتفا میکنم.

ممنون که وقت وقت گذاشتین منو تا آخر خوندین.

بهترین ها رو براتون آرزو میکنم.

زنده باشم بهتون سر میزنمچشمک

*لی لی*

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin