ثی ثُده

چند روزی بعد از  امتحانا مشرف شدیم خدمت سلطان ایران، آقا علی بن موسی الرضا علیه السلام. جای شما خالی خیلی عالی بود. خصوصا شب و روز ولادت جوادالائمه علیه السلام. خدا سنگ تموم گذاشته بود. چنان بارونی اومد که ریل قطارو برد!!!!

روز 5شنبه صبح رسیدیم خسته و هلاک و من عجله داشتم زودتر خودمو به خونه و بابا که هنوز تو امتحاناش بود برسونم که متوجه شدم یکی از دوستام (باید یه دفعه سر فرصت داستان زندگیشو براتون بگم تا قدر نداشته هاتونو بدونین! ) حالش خوب نیست.

 علی رو گذاشتم خونه مامانی و یه آژانس گرفتم سریع برم یه امانتی کوچولو برسونم به این دوستمو بیام.

یه 10 دقیقه ای که گذشت تو بزرگراه بودیم که دلشوره عجیبی گرفتم. هر چی خواستم بها ندم دیدم نمیشه قلبم داره میاد تو دهنم. زنگ زدم خونه بابام گوشی رو برداشتن.

گفتم علی با بچه ها تو حیاطه گفتم بگم صداشون کنید بیان بالا آفتاب تو کله شون نخوره... بابام با کمی من و من  گفتن:  آفتاب که نمی خوره ولی خورده زمین یه کم صورتش زخم شده بردنش...

زنگ زدم مامانی گفتم چی شده؟ کجایین؟ مامانی گفت علی خورده زمین و لپش زخمی شده و آوردیمش بیمارستان رسالت ولی داریم میایم بیرون. گفتم چرا بیرون؟ مامانی گفت چون گفتن کار اینا نیست و باید حتما یه جراج پلاستیک ببینتش...

دیگه من هیچی نمی شنیدم. فقط به راننده گفتم برگردیم.

خدا میدونه به من چی گذشت تا رسیدیم خونه. وارد راه پله شدم یه راه خون از پارکینگ تا طبقه دوم دیده میشد.

 اومدم بالا. مامانی پای تلفن دنبال دکتر بود.

علی رو بغل کردم .چند تا گاز رو صورتش بود. از رو صورتش برشون داشتم...

خیلی بد بود خیلی. یه دایره به اندازه 25 تومنی به ضخامت 2 سانت از گونه راستش قلوه کن شده بود...(ظاهرا با اسکوتر تو سرازیری با سرعت میرفته که خورده زمین و دسته اسکوتر رفته تو لپش و گردی اون درومده...)

خلاصه اینکه یه دکتر مناسب پیدا کردیم و رفتیم بیمارستان مربوطه.

وقتی دیدنش گفتن باید بریم اتاق عمل چون سرپایی هم ما اذیت میشیم هم خودش.

اصلا حاضر نبود بشینه رو تخت. شروع کردم به گول مالیدن سرش!

بهش گفتم اگه آقا باشی و اجازه بدی کارشو آقای دکتر انجام بده یه جایزه خوب برات میخرم.

علی: ثی میخری؟

لی لی: چی دوست داری شما؟

علی: اوتوبوثه ثبز! گنده باثه ها!

لی لی: باشه تو برو و بیا برات میخرم.

نمی خواستم به بابا چیزی بگم تا از امتحان برگرده ولی  رضایت نامه رو که امضا کردم  دیدم نمی تونم به بابا نگم. زنگ زدم و ...

1 ساعت و نیمی که تو اتاق عمل بود خدا میدونه چه جوری گذشت.

 اصلا نمی گذشت...

بالاخره صدامون زدن که کارش تموم شده و برین اورژانش تحویلش بگیرین. 5 دقیقه، 10 دقیقه، یه ربع، 20 دقیقه پشت در منتظر بودیم نیاوردنش. رفتم دوباره قسمت اتاق عمل زنگ زدم گفتم من مامان علی هستم چرا نمیارینش پس؟ من حالم خیلی بده.

گفتن شما بیا تو. رفتم لباس بهم دادن پوشیدم رفتم تو ریکاوری. همه تخت ها خالی بود فقط روی یه تخت یه موجود کوچولو خواب بود که یه عالمه سیم بهش وصل بود. سمت راست صورتشم باند پیچی بود.

دلم یه جوری شد...

دکترش گفت به هوش اومده اما خیلی خسته است و خوابیده. هرچی هم صداش میکنیم بلند نمیشه. گفتم خیلی گریه زاری کرده که این جوری غش کرده؟ دکترش گفت: اصلا! حتی خواستیم ازش رگ بگیریم گفتیم میخوایم سوزن به دستت بزنیم خیلی جدی دستشو آورد جلو چیزی که نگفت هیچی سوزنم زدیم ذره ای حالت صورتش هم تغییر نکرد. ولی عوضش کلی حرف زده. اینکه مشهد بودین، با قطار اومدین، باباش نیست، امتحان داره،ماشینتون پرایده ...

خلاصه یه ساعتی پیشش نشستم تا بیدار شد. چشاش دو دو میزد اما تا منو دید پاشد نشست گفت: اوتوبوثم کوثث؟ 

گفتم مامانم من از اون موقع پشت در منتظر تو بودم نرسیدم که برم خرید.

علی: خوب پث یه ثیذی بده بخورم!

 به هوش اومدن همان و شروع حرف زدن همان! هنوز از بیمارستان بیرون نیومده بودیم پانسمانش باز شد از بس حرف زد و چیز خورد!

خلاصه مطلب اینکه یه 15-20 سالی از عمر من تو اون بیمارستان کم شد.

سرتونو درد نیارم فقط 14 تا بخیه ناقابل خورده لپ کوچولوش اما شکر خدا حال و روزش خوبه.

با اینکه تجربه خیلی تلخ و سختی برامون بود اما خدا رو صدهزار مرتبه شکر.

خدا رو شکرت چون  اگه فقط 3 سانت بالاتر خورده بود الان چشمش...

خدا رو شکرت چون اگه یه کم وسط تر خورده بود دماغو دهنش...

خدا رو هرچقدر شکر کنیم کمه چون میشد اوضاع خیلی خیلی بدتر از اینی که هست باشه...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٦ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin