ثی ثُده

بابا و لی لی و علی سوار ماشینن.

ورودی تونل توحید با دیدن نقاشی ماهیا,

لی لی: اِه. الان که این ماهیا رو دیدم یاد خواب دیشبم افتادم.

بابا: چی دیدی؟

لی لی: خواب دیدم یه عالمه ماهی خریدیم آوردیم خونه. ولی تو آب نیستن. انگار بعد از ٢ روز رسیدیم خونه و اینا بیرون آب بودن. یه ذره آب ریختم دیدیم چند تاشون زنده شدن. رو همشون آب ریختم یوهو همه زنده شدن.

بابا: عجب!

لی لی: خیلی حس باحالی بود. یه عالمه ماهی زنده...

علی: الان خُذان؟(الان کجان؟)

لی لی: جایی نیستن مامان. تو خواب من بودن.

علی: خوب الان خُذان؟

لی لی: تو خواب من عزیزم. خواب دیده بودم.

علی: ثی؟

بابا: مامان خواب دیده بوده!

علی: خُذا؟

لی لی: هیچ جا مامانم.تو خواب دیده بودم.

علی: آهان. خواب دیده بودم.

لی لی: شما نه! من دیده بودم.

علی: پس الان تو آثپذخونن؟

لی لی: نه عزیزم تو خواب من بودن.

علی: خوب الان خونه ان؟

لی لی: کلافه

علی: ناراحت خوب منم تو خوابت دیدمشون؟

لی لی: آره مامان. تو هم بودی دیدیشون.

علی: بغل آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآررررررررررررررره... یادمه

لی لی:اوهاوه. خدا رو شکر یادش اومد اگرنه کچل شده بودیم...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢۳ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin