ثی ثُده

٢٢شهریور رفتم پیش دکترم تا قرار نهایی رو بزاریم.

دکتر: ما که هر چی صبر کردیم این پسر نیومد مسافرت نیمه شعبانمونم به خاطر شما  کنسل کردیم ولی خبری نشد. آخرین مهلتی که سونو داده بود کی بود؟

با شرمندگی گفتم ٢٢ شهریور.

دکتر:به هر حال من گفته بودم به شما نمیتونی طبیعی زایمان کنی. ولی چون اصرار داشتی تا حالا صبر کردیم.

بعد با یه حالتی اضافه کرد:  تا امشب اگه زاییدی که هیچی اگر نه فردا صبح بیمارستان میبینمت. یه شیشه روغن کرچک بگیر ساعت ۶ به بعد کم کم بخور تا فردا راحت باشی.

برگه پذیرش رو گرفتم و اومدم بیرون.

خیلی حالم گرفته بود.

از اول بارداریم هر کاری که لازم بود  انجام داده بودم تا بتونم طبیعی زایمان کنم.

به عنوان یه زن همیشه دوست داشتم تجربه کنم زایمان چه جوریه.

بابا هم خیلی مشوقم بود. مرتب برام مطلب میاورد از مضرات سزارین برای مادر و  بچه-  مزایای زایمان طبیعی برای مادر و بچه- تمرینای فیزیکی و روحی که باید انجام داد و ... فکر کنم خودش راحت بتونه زایمان کنهنیشخند بسکه به من دل و جرات می داد. همش میگفت من مطمئنم تو میتونی. مطمئنم!

اگه شب میومد خونه و میفهمید اون روز نرفتم پیاده روی با تمام خستگی منو را مینداخت. میرفتیم ۴۵ دقیقه راه میرفتیم و برمیگشتیم.

خلاصه اینکه اون روز خیلی حالم گرفته بود.

روغن کرچک رو خریدم و اومدم خونه. ساعت ۵ بود. وسایل فردامو چیدم تو ساک. یکی برای خودم یکی برای علی. یه دوش گرفتم. رو مبل دراز کشیدم.

دماغمو گرفتم که یه قلپ روغن کرچک بخورم.سبز وقتی شیشه رو آوردم پایین دیدم یه کم تهش بیشتر نمونده. خنده

همونجوری که دراز کشیده بودم شروع کردم به خوندن سوره های کوچیک قرآن و به آب فوت میکردم.(جایی خونده بودم برای آسون شدن زایمان خوبه)

 به این فکر میکردم که طول اون دو هفته هر روز یا خونه بابام بودم یا  یکی پیشم بود تا بابا بیاد که اگه خبری شد تنها نباشم. ولی دیگه اون شب همه دلشون جمع بود خبری نمیشه!!! تنها بودم.

تو همین فکرا بودم که یوهو یه صدای تق از تو دلم اومد. انگار چوب پنبه سر بطری برداشته بشه. یه صدای اونجوری. منم به روی خودم نیاوردم. قرآنمو میخوندم.

٢-٣ دقیقه بیشتر طول نکشید که بابا زنگ زد. همین که بلند شدم اف افو جواب بدم یه درد بدی زیر دلم گرفت و احساس کردم گرم شدم.

کیسه آبم پاره شده بود. درو زدم و سریع  رفتم رو تخت دراز کشیدم. تا بابا رسید بالا صدای منو شنید که اااااااااااااااااااااااااای و  واااااااااااااااااااااااااااااای.بدو... طفلی نمی دونم چه جوری زنگ زد به مامانمو و ساکها رو برداشت و پرید پایین دور بزنه تا من برسم.

منم با چه وضعی لباس پوشیدم بماند... ۵-۶ تا پله که رفتم یادم افتاد اون آبه رو نخوردم. مردد بودم با اون شدتی که خیس میشدم برگردم یا نه! با همون وضعیت برگشتم بالا لیوان آبو سرکشیدم و رفتم پایین.

از همون موقع دردا شروع شدن...

ساعت ٧:۴۵ رسیدیم بیمارستان و اورژانش منو تحویل گرفت.

بعدانا بابا میگفت بهترین ساعتای عمر من اون چند ساعتی بود که تو بیمارستان منتظر بودم. همون موقع که من داشتم از درد می مردم بهترین لحظات ایشون بوده. علتش ؟

خودشم نمی دونست چرا!؟!؟!؟!

یادمه اون ایام سریاله نرگس رو نشون میداد.

من به خودم میپیچیدمو  و ماماهای محترم نرگس نگاه میکردن.

اون قدر درد داشتم که الان میفهمم اون موقع متوجه هیچی نبودم! فقط یادمه خیلی تشنه بودم. وحشتناک. هرچی هم میگفتم یه ذره آب به من بدین میگفتن نه. حالت بد میشه.

حالا بگین اون شیشه روغن کرچک چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کار خودشو شروع کرده بود ولی نمیذاشتن من برم دستشویی.ناراحت

بهشون التماس می کردم می گفتن نمیشه. فکر میکنی دستشوئی داری. میری بچت میفته!!!

آخر یادمه یه داد سر یکیشون زدم.

گفتم تا حالا روغن کرچک خوردی؟عصبانی من ساعت ۶ یه شیشه خوردم و هنوز یه بارم دستشویی نرفتم.عصبانی

اصلا باورشون نمیشد دکترم همچین تجویزی کرده باشه.

یادمه دکتر که رسید اولین حرفی که زدن همین بود. یکیشون گفت میگه ساعت ۶ یه شیشه روغن کرچک خورده.شما گفتین؟ دکترمم گفت من اصلا فکرشو نمی کردم این امشب بزاد!!!

تشنگیش خیلی بد بود. ٣بار به بهانه دستشویی که واقعا هم داشتم رفتم که اونجا آبم بخورم. اما اونقدر درد داشتم که فاصله تخت تا دستشویی رو که ۵ قدم بیشتر نبود  ٣-۴ بار مینشستم رو زمین از شدت درد. اون تو هم همینطور. خلاصه که هر ٣ بارش وقتی با هزار مصیبت بر گشتم سر جام یادم  افتاد که ای داد بیداد آب نخوردمگریه

تو اون حالت یاد امام حسین و بچه هاش افتاده بودم. حال غریبی بود. نمیدونم برای درد کی گریه میکردم. ولی فقط ریز ریز اشک میریختم.

سرتونو درد نیارم ساعت ١٢:٣٠ رفتیم تو اتاق زایمان و ساعت ١:۵ دقیقه بامداد میون درد و آه و خون و ... یه موجود گرد و قلمبه با چشای باز طوسی دادن بغلم.

حس غیر قابل وصفی بود. اونقدر شیرین که واقعا خستگیم همون دقیقه اول در رفت.

اصلا انگار نه انگار اتفاقی افتاده!

مامایی که علی رو به باباش نشون داده بود اومد بهم گفت همچین زاییدی که شوهرت پشت در نفهمید. شوکه شده بود بچه رو دید. آخرش یه جیغ میزدی!!!خنده

نمیتونم بگم چه حس قشنگ و خوبی نسبت به اتاق زایمان و اون لحظه ها دارم. یه حس خیلی خیلی  آروم و دلنشین. دکترم هم خدایی علی رغم اینکه مثل ٣ تا دکتر قبلیم گفته بود نمیتونی طبیعی زایمان کنی ولی خیلی با آرامش رفتار کرد و خیلی همراه خوبی بود برام.

 آوردنم بیرون. صورت بابا رو یادم نمیره. چشاش برق میزد. بوسم کرد و تو گوشم گفت دیدی گفتم میتونی. بیا ببین چی زاییدی. ۴ کیلواه!!!خنده

 احساس میکردم هیچ وقت این همه انرژی نداشتم. یادمه یه جمله ای تو یه کتاب خونده بودم که در وصف حس خوب  بعد از زایمان نوشته بود احساس میکنین میتونین بلند ترین قله هارو فتح کنید.

واقعا اون موقع اگه ولم میکردن منم اورست رو فتح می کردم!نیشخند اما نذاشتن دیگه!

یه دو ساعتی که خوابیدم بیدار شدم احساس میکردم هیچ مشکلی ندارم. اونقدر حال خوبی داشتم که حد نداره.

امروزم ٢٢ شهریوره و یه بهانه ای شد تا خاطرات اون شب فراموش نشدنی رو یه مروری کنم و برای شما هم بنویسم.

اونایی که مؤنثن!

 توصیه میکنم این تجربه رو از خودتون دریغ نکنید.

جمعیت ذکور!

 بدونین که خیلی میتونین موثر باشین تا همسرتون این حس خوبو بچشه. واسه خودتونم شاید بهترین ساعت ها پیش بیاد!!!!

 

 

بهشت کوچولوی ما تولدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــــارکقلبقلب

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢٢ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin