ثی ثُده

احساس خیلی خوبی دارم از اینکه با اومدن و رفتن روزها و

ماهها به دنبال هم که یادم نیست فرق دیروزو  پریروزشو،

یوهو شب وروزایی برام متفاوت میشن،

به خاطر  اتفاقی که ١۴٠٠ سال پیش افتاده!

یه دفعه از روزمرگی در میام و تو دلم غوغایی به پا میشه...

به خودم میبالم به خاطر این لباس سیاهی که برای عزای ١۴ قرن پیش تنمه.

یه سیاهی دم در میزنم ،

بعد میام اینجا دامنمو سیاه میکنم.

علی کنارمه و نگاهم میکنه.

ازش سوال میکنم دوست داری تو هم فرق کنی؟ با خوشحالی  (و یه جورایی التماس )میگه : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآره مامان بادکنک منم سیاه کن.

چه حس خوبی داریم از این تغییر.

چقدر چسبید بهم.

به خودم حسودیم شد به خاطر این همه حس و حال خوبِ با سامانی!!! 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/۱٦ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط *لی لی* نظرات ()

Design By : Pars Skin