ماهی فروش!

لی لی و علی تو آشپزخونه هستن. لی لی مشغوله درست کردن کیکه و علی هم طبق معمول از علاقه شدیدش به نظارت بر آشپزی روی کابینت کنار ظرف نشسته و از شدت ذوق تو پوستش نمی گنجه. مدام لبخند تحویله لی لی میده و حرفای عاشقونه می زنه.

علی( با قیافه ای پر از شادی و عشق): مامان ثه ثیذای خوبی داری توث میریذیا قلب دثثثثثثثثثت درد نکنه قلب مامانه خوبم قلب

لی لی: مثلا چیا میریزم که اینقدر مامانه خوبی شدم؟

علی: خمیر میریذی تو کِک!

لی لی: خندهخمیر! حالی می کنیا!

علی: آره مامان خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی...

لی لی: علی دوست داری بزرگ شدی چی کاره بشی؟

علی: ماهی فروش!

لی لی(با تصور اینکه این جور مواقع  به کاری که در حال انجامشن علی اشاره می کنه):وا!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا چرا ماهی فروش؟

علی: مامان تو ماهی میپذی من خیلی دوث دارم  بغل. میخوام ماهی فروث ثم.

لی لی: چه خوب اون وقت همش ماهی میخوریم. خوشمزه

علی: نه مامان. ماهیایی که ذنده باثن ثنا کنن. من برم تو حوض با آبکث بگیرم. اذونا!

لی لی: آهههههههههههههههههههههههههان! ماهی شبه عید بفروشی چون ماهی دوست داری؟!؟!  باشه ، خوب،  تو مرغم دوست داری!

علی: خوب باثه مرغم میفروثم. ذنده باثه ها! میزارم بیرون مغاذه. ذنده باثه ها!

لی لی: خنده باشه. مرغاتم زنده باشن.

علی (ذوق زده از اینکه لی لی اجازه داده): مامانه مهربون  قلب

لی لی: اونوقت اگه کسی بیاد بگه آقا من میخوام ماهی بخرم بخورم بهش میفروشی؟

علی: من که اثلا نمی فروثم ماهیامو.

لی لی: وا! پس میخوای چی کارشون کنی؟

علی: نگاثون کنم.

لی لی: خوب که چی؟ آخرش که چی بشه؟

علی: تا وقتی یکی یکی  بمیرن!

لی لی: نه بابا. زحمت میفتی با این کاسبی. چرا دیگه میگی ماهی فروش ؟

علی(ملتمسانه): نه مامان بذار دیگه بثم.

لی لی: باشه من مشکلی با این شغل تو آینده ندارم.

علی(واقعا دیگه تو پوستش نمیگنجه):  نیشخند   قلب  بغلمامانه خوبم.

لی لی کیک رو میگذاره تو فر و علی رو از روی کابینت میاره پایین تو دلش میگه عجب دنیایی دارن این بچه ها...

پ.ن: ممنون از لطف همه. خیلی ها از صورت علی میپرسن.  خدارو شکر جای سوزن بخیه ها نمونده اما اون تیکه که درومده بوده به صورت یه دایره نه چندان کوچک به رنگ صورتی کاملا رو لپش مشخصه.

مثل یه خوره به جون من...شاید توجیه حضور کمتر!

/ 24 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آفرینش

salam taat o ebadateton ghabol bashe. mamnoon behem sar zadid . webeton kheli jaleb bod . ali kocholo ra az tarafe man bebosid.

فصل حیرانی

راستی آدرس جدید فصل حیرانی رو ثبت کنید[قهر]سر هم بزنید[خداحافظ]

وحید زایری

سلام خیلی خوشحال شدم که وبلاگم رو نشناختی و سه بار سر زدی ! اینجوری آمار وبلاگم دو تا بالا رفته ! [نیشخند] قالبم هم تا پایان ماه مبارک اینه ( البته چشم فیـــلتر و ...دور) بعد از اون هم میرم تو کار قالب رنگ روشن . دلم از رنگ تیره گرفت . البته مدتی بود قصد داشتم روشنش کنم ولی رنگ متن به رنگ روشن نمی اومد . به هر حال مجبور شدم مطالب اولیه ی خودم رو فدا کنم ! راستی به نظر من بساط ماهی فروشی علی رو راه بندازید . اگه مایه دارید یه آکواریوم نقلی براش بخرید . زخم صورتش هم طبیعیه که مدتی رنگش به حالت اول برنگرده . امیدوارم کامل خوب بشه و مطمئنم خیلی از وضع فعلی بهتر میشه . جای ما لپّ علی جون رو ببوسید .

ملیحه

سلام! خب بذارید ماهی فروث ثه دیگه! [نیشخند] ان شاءالله که موفقیت هاشو ببینید! التماس دعا

یه بنده ی خدا

پسر4ساله ام عشق ماشينه يه روز به مامانش ميگه مامان من تو رو اندازه بوق ماشين صندلي ماشين ووو دوس دارم...انگار كه حرف دلش رو تموم نكرده باشه به مامانش ميگه مامان من تو رو اندازه بخار ماشين ( منظورش دود اگزوز ) دوس دارم!!![سبز]

قاصدک

من بچه بودم دوس داشتم بزرگ شدم بستنی فروش بشم! باز برو خداتو شکر کن علی از من کمتر شکموئه [قهقهه] در مورد صورتش خودتو اذیت نکن بچه است گلم! داداشی من هفت ساله بود آتیش پاره بود! یه بار داشتیم چایی میخوردیم کتری روی زمین بود از روی کتری پرید تمام آب کتری ریخت روی پاش! الهی آبجیش بمیره! تمام مسیر تا درمانگاه گریه میکردیم من و مامان جاش طوری بود که دو ماهی نمیتونست راه بره بچه!! البته بگذریم که خودش حتی گریه هم نکرد بچه سرتق! الان داداشم سربازه تازه رفته آموزشی (دعا کن زود برگرده پیشمون دو هفته است ازش بی خبریم آخه آموزشی نمیذارن زنگ بزنه خونه!) اما از جای سوختگی به اون شدت بگم! فقط یه ذره رنگ پوستش روشن تره همین!!! صورت علی هم خوب میشه قول میدم [قلب]

نزدیک بین

دلم برای سید علی تنگ شده![قلب] یه وبلاگ مرتبط با موضوع شما دردم خودم که لذت بردم اگه خواستین سر بزنین! "نقش فرزندان در تربیت پدر و مادر"

دختر بارونی

قربونش برم با دنیای قشنگش!![بغل][ماچ] چی شده بوده به این نازنین پسر؟؟[نگران]